‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر و ادبیات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۷ مرداد ۲, چهارشنبه

امشب چه شبی است

امشب چه شبی است

امام علی علیه السلام

یارب این ماه کدامین مه و امشب چه شب است که فلک غرق نشاط است، زمین در طربست

شد مگر چشم مه امشب به جمالی روشن کاین چنین خرم و تابنده و پر خنده لبست

آری از منظره ماه و کواکب پیداست که شب سیزده ماه شریف رجب است

گوش دل باز کن ای بی‌خبر از عالم غیب تا منادی دهدت مژده که امشب چه شبست

مژده جبریل امین از عرش برین که مبارک شب میلاد امیر عرب است

ذات اقلیم ولایت که همایون ذاتش مطلع نور حق و آئینه ذات ربست

مه خورشید و زمین و فلک و لیل نهار به ولای علی و آل علی منتسب است

علی عالی اعلی اسدالله که او گردش دایره کون و مکان را سبب است

با چنین جلوه که از پرده برون آمده‌ای که کنم جان به فدای تو نه جای عجب است

هر که با خط ولای تو رود در دل خاک فارغ از محنت و آسوده ز رنج و تعب است

در پی رزم پی کشتن روبه صفتان همچو شیریست که در حالت خشم و غضب است

نرسد شهد به شیرینی گفتار علی که کلامش چو درختی‌ست که غرق رطب است

خلق را دوستی شاه ولایت روحی است که روان در تن و شریان و ورید و عصب است

دم فرو بند «رسا» قطره به پیش دریا عرض اندام نمودن نه طریق ادب است

به جز از علي نباشد

به جز از علي نباشد

امام علي عليه السلام

به جز از علي نباشد به جهان گره‌گشايي طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايي

چو به کار خويش ماني در رحمت علي زن به جز او به زخم دل‌ها ننهد کسي دوايي

ز ولاي او بزن دم که رها شوي ز هر غم سر کوي او مکان کن بنگر که در کجايي

بشناختم خدا را چو شناختم علي را به خدا نبرده‌اي پي اگر از علي جدايي

علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق تو جمال کبريايي تو حقيقت خدايي

نظري ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن تو که يار دردمندي تو که يار بينوايي

همه عمر همچو "شهري" طلب مدد از او کن که به جز علي نباشد به جهان گره‌گشايي

علي آن شير خدا

علي آن شير خدا

امام علي عليه السلام

علي آن شير خدا شاه عرب الفتي داشت با اين دل شب

شب ز اسرار علي، آگاه است دل شب محرم سرّ الله است

شب علي ديد به نزديکي ديد گر چه او نيز به تاريکي ديد

شاه را ديد به نوشيني خواب روي بر سينه ديوار خراب

قلعه‌باني که به قصر افلاک سر دهد ناله زنداني خاک

اشكباري که چو شمع بيزار مي‌فشاند زر و مي‌گريد زار

دردمندي که چو لب بگشايد در و ديوار به زنهار آيد

کلماتش چو در آويزه گوش مسجد کوفه هنوزش مدهوش

فجر تا سينه آفاق شکافت چشم بيدار علي خفته نيافت

روزه‌داري که به مُهر اسحار بشکند نان جوين افطار

ناشناسي که به تاريکي شب مي‌برد نان يتيمان عرب

تا نشد پردگي آن سرّ جلي نشد افشا که علي بود علي

شاهبازي که به بال پر راز مي‌کند در ابديت پرواز

شهسواري که به برق شمشير در دل شب بشکافد دل شير

عشقبازي که هم آغوش خطر خفت در خوابگه پيغمبر

آن دم صبح قيامت تأثير حلقه در شد از او دامنگير

دست در دامن مولا زد در که علي بگذرد از ما مگذر

شال مي‌بست و ندايي مبهم که کمربند شهادت را محکم

پيشوايي که ز شوق ديدار مي‌کند قاتل خود را بيدار

ماه محراب عبوديت حق سر به محراب عبادت منشق

مي‌زند پس‌، لب او کاسه شير مي‌کند چشم اشارت به اسير

چه اسيري که همان قاتل اوست تو خدايي مگر اي دشمن دوست

در جهان اين همه شر و همه شر ها علي بشر کيف بشر

کفن از گريه غسال خجل پيرهن از رخ وصال خجل

ای قبله دلها

ای قبله دلها

امام علی علیه السلام

سالیست که من دوخته‌ام چشم به راهی آن ماه که هر سال کند جلوه چو ماهی

خورشید ولایت به رحب چهره عیان کرد خورشید نتابیده چنین خوب به ماهی

ای قبله دلها افق کعبه بیارای بهتر ز تو بر قدرت حق نیست گواهی

هم عشق خبر داد ازین مسئله هم عقل جز حب تو دیگر نتوان یافت پناهی

هر جا که روم نام تو بی خویشتن آنجا چون سائل آشفته نشینم سر راهی

جان آوردم مژده که در جمع احباست از عین عنایت به منت نیز نگاهی

آنگاه کنم فخر به عالم که نباشد چون بنده گدایی و به کردار تو شاهی

نامت به زبان جاری و از شوق نمانده‌ست در دیده و در سینه دگر اشكی و آهی

روشن به امید است دل امروز که فردا شاید تو شفاعت کنی از نامه سیاهی

در راه ولایت شده‌ام رهرو و دانم زین ره نتوان یافت به حق بهتر راهی

اصل شجر خلقت دینست هراسش در سایه‌ات ار هست پناهنده گیاهی

با لطف تو چون کویم هر چند که باشم سرگشته به طوفان بلا چون پر کاهی

در آن گه گنهکارم و اندیشه ندارم آخر بشرم چون نکنم هیچ گناهی؟

یأس از کرم دوست گناهست و مرا نیست آری همه هست گنه‌بخش الهی

اسلام به شمشیر و به تدبیر تو را راست در جنگ چو آیی تو چه حاجت به سپاهی

ما را به ولای تو ز ما هست اگر خود هرگز نپسندیدی از دهر ز ماهی

دلداده شوم من، از آن روی که طبعم خوش مدح علی ساز کند گاه به گاهی

به مهر علي خو گرفته‌ام

به مهر علي خو گرفته‌ام

امام علي عليه السلام

من از ازل به مهر علي خو گرفته‌ام درس خداشناسي و نيرو گرفته‌ام

ار مرشد طريقت خود شاه لافتي خوي محبت از کرم او گرفته‌ام

در پرتو هدايت و نور ولايتش با دست وي ز دامن ياهو گرفته‌ام

تفسير و شرح آيه والشمس والضحي من از جمال يار نکو رو گرفته‌ام

نازم به رشته که ميان من و عليست به به عجب طريقه نيکو گرفته‌ام

مشق صفا و صدق و محبت به جز علي اندر جهان من از که و از کو گرفته‌ام

من بوي عطر گلشن توحيد را ازل از روي عطر اين گل خوشبو گرفته‌ام

با کشتي شکسته ز گرداب يا علي در ساحل نجات تو پهلو گرفته‌ام

اي‌ دست حق بگير ز دستم کاروان وامانده‌ام به سوي درت رو گرفته‌ام

شاهان نيازمند در تو من گدا از دامن شهنشه دلجو گرفته‌ام

واهب بهوش باش علي کان رحمت است من حل مشکلات خود از او گرفته‌ام

حيدر کرار

حيدر کرار

امام علي عليه السلام

نوشته بر در فردوس کاتبان قضا نبي رسول و وليعهد حيدر کرار

ز نام اوست معلق سما و کرسي و عرش ز ذات اوست مطبق زمين بدين هنجار

علي امام و علي ايمن و علي ايمان علي امين و علي سور و علي سردار

علي عليم و علي عالم و علي اعلم علي حکيم و علي حاکم و علي مختار

علي نصير و علي ناصر و علي منصور علي مظفر و غالب علي سپهسالار

علي عزيز و علي عزت و علي افضل علي لطيف و علي انور و علي انوار

عليست فتح فتوح و عليست راحت روح عليست راحت روح و عليست کوه وقار

علي سليم و علي سالم و علي مسلم علي قسيم قصور و عليست قاسم نار

علي نعيم و علي نعمت و علي منعم علي بود اسدالله قاتل کفار

علي ز بعد محمد ز هر که هست به است اگر تو مؤمن پاکي بکن به اين اقرار

۱۳۸۷ تیر ۱۲, چهارشنبه

عشق از نگاه شکسپیر

داستان

"دسدمونا"، "مغربی"، "کاسیو"، "یاگو" و دیگران همه آدم‌های شکسپیرند در یک تراژدی خواندنی و زیبا. با کلام قدرتمند و دلنشین شکسپیر هر خوانندهٔ کم حوصله و بی‌ذوق هم حتی تا به انتها مجذوب این شاهکار بشری می‌گردد. دستان قلم به دست، ذهن زیبا و زبان تأثیر گذاری همچون شکسپیر، اعجوبه نویسندگی بریتانیا با کمال ذوق و قریحه که در کمتر نویسنده‌ای به چشم می‌خورد به کمال توانسته است که جاودانه‌ای بیافریند که قرنهای قرن، هنوز تازگی نخستین روزها را دارد.

داستان از یک شهر زیبا در قاره سبز رنگ اروپا آغاز می‌گردد. کوچه‌ای در ونیز؛ شهر آبراه‌ها شهر نیمه خیس ایتالیایی. عاشق شکست خورده‌ای بنام "رودریگو" با افسر پرچمدار "اتلو" که "یاگو" نام دارد هردو در راه خانهٔ "برابانسیو" هستند. رودریگو "دسدمونا" را و یاگو معاونت را باخته‌اند. هردو کینه‌دارند و انتقام جو. از چشم‌هایشان خون می‌بارد.

رودریگو عاشق بود. عاشق چهره بلورین و بهشتی رنگ دسدمونا، اشراف زاده و دردانهٔ برابانسیو. یاگو نیز که در رکاب اتلو خدمتگذار بود، از اینکه سرورش "کاسیو" نامی را به معاونت خویش برگزیده و او را که به فکر خویش، برازنده این مقام بوده را دست خالی رها کرده، بسیار آتشین است.

در همین احوال، اتلو و دسدمونا در یک کشتی که در ساحل است درحال عشق‌ورزی هستند و کام دنیا که به رویشان به شیرینی شهد شده‌است. برابانسیو به غفلت در خواب است و از هیچ ماجرا بی‌خبر. دختر نازنینش او را با چشمان نافضش فریب داده‌است و اکنون که در خدمت سرور جدید خویش، اتلو است.

اتلو، جنگاوری دلیر و شجاع‌دل که از بزرگان مغرب بود و در خدمت دولت ونیز. گرد سالمندی بر چهرهٔ او نشسته و سال‌های عمرش که به نشیب گذاشته است. مورد اعتماد همگی ونیز بود و شاه و سناتورها.

دسدمونا، دوشیزه‌ای اشراف زاده از تبار ونیز بود. دختر برابانسیو‌ی قدرتمند که همچون حوریان زیبا بود و دلبرنده از همه. خاستگاران فراوان داشت و اما دل در گروی سردار مغربی نهاد و با او زناشویی کرد.

چگونه شد که سردار مغربی در دام عشق اوفتاد یا اینکه چگونه دام عشق را برای زیباروی ونیزی گسترانید؟ همه از دوستی سردار و بزرگ شهر آغاز شد. برابانسیو و اتلو گاه و بی‌گاه می‌نشستند و از تجربیات و جنگاوری‌های اتلو سخن بر زبان می‌راندند؛ از رزم‌ها و بزم‌ها، از نبردهای سخت و خونین و از مرگ دوستان عزیز، از اسارت‌ها و ریاست‌ها؛ و دخترک که به این داستان‌ها علاقه‌مند شده بود. به اتلو هم علاقمند شده بود. ماجراهای پر ماجرای اتلو، دسدمونا را به چنگ آورد و دختر شاه‌پریان که دل در گروی سردار داد. خاستگاران همه شکست خوردند و اتلو که پیروزمندانه کام‌های طلایی رنگ عشق را از دسدمونا گرفت و شادمانه‌ای که در دل‌هایشان زبانه‌کشیدن را آغاز نمود. عشق، مهرورزی و مهربانی.

یاگو روباه مکارهٔ داستان همه را حتی زن خویش "امیلیا" را به بازی می‌نهد تا به اندیشه‌های شوم و پلید خویش برسد. به هر طریق ممکن که شده باید همه را، حتی زن زیبای اتلو را از سر راه برداشت و شادکامی را در کام همه به تلخی شرنگ کرد. باید هرگونه که شده به همگان نشان دهم که من لایق معاونت مغربی هستم.

داستان با مطلع کردن پدر دسدمونا ادامه می‌یابد و بلوایی که در انتها با اعترافات خود دسدمونا پایان می‌پذیرد و پدر تازه می‌فهمد که دردانه‌اش عاشق این دلاور است. عشق واقعی دخترک همه را مجاب می‌کند که آن عشق یک عشق پاک است. یک حقیقت شیرین که باید به شیرینی‌اش شاد بود و شادمانی کرد.

جنگی به پیش می‌آید و همین خطیر همه را به بندری در قبرس می‌کشاند. قوای ترک‌های عثمانی در آستانه جنگ، گرفتار طوفان دریا و خشم آسمان می‌گردند و نابود می‌شوند. جنگ آغاز ناشده، پایان می‌یابد. از اینجاست که یاگو با فریبکاری دست به کار می‌شود و همگان را به جان هم می‌اندازد. خوبان را بدان را، همگان را.

بانوی خوش‌دل و مهربان ونیزی، در مظان اتهامی بزرگ قرار می‌گیرد. اتهامی بس گران و ناباورانه، اتهامی که بر هر زن پاک دل معصوم وفاداری، بزرگ‌ترین اتهام‌هاست. اتهامی که اتلوی بی‌خرد بر پاک بانوی خویش زد و احمقانه همهٔ خوبی‌ها و مهربانی‌های او را نادیده گرفت. اتلو‌ی ساده‌دل و دهن‌بین، فریب دغلبازی‌های روباه‌گون یاگو را می‌خورد و فقط به استناد یک دستمال که خود به دسدمونا، به عشق خویش، بخشیده بود و یاگو با زیرکی و همدستی زن بی‌خبر خود آن را از قصر به اتاق خواب کاسیو برده بود، به زن وفادار خود شک می‌کند، به یقین می‌رسد و دستور قتل هردو را به یاگو می‌دهد.

یاگو دوست شکست‌خوردی خویش را می‌شوراند و به جان کاسیو می‌اندازد. رودریگو هم که با بازی‌های مکارانهٔ افسر پرچمدار دلاور مغربی، یاگو، به جان کاسیو افتاده است، در کشاکش نبردی در تاریکی شب‌های کوچه‌های قبرس که به تاریکی درون یاگوها و رودریگوهاست، گرفتار آمد و معاون سردار را به شدت مجروح می‌کند و کاسیو هم که شمشیرباز قابلی است ضربات او را پاسخ می‌گوید و هردو زخمی بر زمین می‌افتند. ناله می‌کنند و طلب کمک دارند از دیگران.

اتلو نیز که با نادانی تمام به عشق واقعی همسر زیبایش شک کرده‌است و به یقین رسیده، در نبردی ناجوانمردانه با وجدانش، یک طرفه به قاضی می‌رود و دسدمونای معصوم را به هرزگی با کاسیو متهم می‌کند و محکوم. او، آن فرشته زمینی را با دستان زمخت خویش در بستر خفه می‌کند. در بستری که به تازگی با هم درآمیخته بودند و شادمانه کام‌های عشق را از لبان یکدیگر می‌گرفتند. بستری که به ملافه‌های شب عروسی مزین شده بود. آخرین بوسه را از لبان دسدمونا می‌گیرد و دستش را تاوقتی که دخترک جان در بدن دارد بر گرداگرد گلوی کوچکش حلقه می‌کند و او را می‌کشد.

نه چندان بعد همه چیز روشن می‌شود. همچون روز وقتی که از پس شب می‌آید. زن نادان یاگو و خدمتگذار دسدمونا، تازه می‌فهمد که دستمالی که در قصر یافته بود و به همسرش داده‌بود باعث مرگ بانویش شده‌است، شوهر نامردش که همه را به بازی داده‌است، متهم اصلی است و باید که مجازات گردد. او بوقلمون‌وار دوستی می‌کرد با همه در حالی که دشمنترین دشمنانشان بود.

اما یاگو از این هم بدتر بود. زن خویش را با شمشیر از نیام درآمده می‌کشد و می‌گریزد. ولی نمی‌داند که هیچ کس نمی‌تواند که از شمشیر بران عدالت فرار کند. عاقبت به دام ماموران می‌افتد و در محضر اربابش، اتلو، لب به سخن می‌گشاید و همه را غافلگیر می‌کند. همه که تا آن زمان او را به خوبی و دانایی می‌شناختند، تازه پی به وجود اهریمنی‌اش می‌برند و شیطان درونش که دیر بر همگان نماین می‌گردد. اتلو اکنون تازه بر ناروایی اعمالش پی‌می‌برد، اما دیگر خیلی دیر شده بود. فرشتهٔ ونیزی زیبا چهره را با همین دستان خودش کشته بود و دیگر هیچ چیز نمی‌توانست او را التیام بخشد؛ پس خویشتن را با کاردی که در لباسش پنهان نموده می‌کشد. در آخرین لحظه‌های حیات نعشش بر روی جنازه دخترک معصوم می‌افتد. از لبان او برای آخرین بار کامی می‌گیرد و بدرود حیاط می‌کند. یاگو نیز به دست عدالت سپرده می‌شود تا اینکه در زیر شکنجه‌های ناتمام به ملعونی رفتارهای خویش واقف گردد.

زن جوان خوش‌دل، قربانی هوس‌رانی‌های قدرت و نادانی و دهن‌بینی شوهرش می‌گردد. عشق شیرینش به باد می‌رود. معشوقه‌اش به او، به او که او را می‌پرستید، عشقش را می‌پرستید، به او بهتان می‌زند و ناجوانمردانه‌تر او را در بستر خویش غرقه می‌کند. غرقه به امواج خروشان اندیشه‌های ناپختهٔ ناپاک و آتش افکار خصمانه‌ای که دیگران در درونش روشن کرده‌بودند و او نتوانسته بود که آنها را خاموش کند.

شعر زیبا عاشقانه متن های عاشقانه

بي تو چون شبهاي ديگر
امشب آرامي ندارم
در سکوت کوچه تو
نيمه شب ره مي سپارم

آن زمان اين کوچه هر شب
کوچه ميعاد ما بود
بر لب ما تا سحرگه
قصه فرداي ما بود

اين زمان افکنده بر ما
سايه ، ديوار جدايي
اي خدا آخر کجا رفت
روزگار آشنايي

اي کوير سينه من
بوته هاي آتشت کو
در شب سرد جدايي
شعله هاي سرکشت کو




من همون جزيره بودم خاکي و صميمي و گرم
واسه عشــــق بازي مـوجا قامتم يه بستر نرم
يه عزيز دردونه بودم پيش چشم خيس موجا
يه نگين سبز خــــــــالص روي انگشتر دريا
تا که يک روز تو رسيدي توي قلبم پا گذاشتي
غصه هاي عـــاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
زير رگبار نگاهت دلم انگار زير و رو شد
براي داشتن عــشقت همه جونم آرزو شد
تـا نفس کشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و دريا گفتن قصه عاشقي همينه
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
امــــا تو قايقي بودي از من و دلم گذشتي
رفتــــــــي با قايق عشقت سوي روشني دريا
من و دل اما نشستيم چشم به راهت لب دريا
ديگه رو خاک وجودم نه گلي هست نه درختي
لحظه هاي بـي تو بودن ميگذره اما به سختي
دل تنها و غريبم داره ايــــــــن گوشه مي ميره
ولي حتي وقت مردن باز سراغت رو مي گيره
مــي رسه روزي که ديگه قعر دريا ميشه خونه ام
اما تو درياي عشقت باز يــــــه گوشه اي مي مونم



نجات من بدست توست
از اين محبس نجاتم ده
لباس کهنه تن را بسوزان و حياتم ده
بيا و نقطه پايان به شعر عمر من بگذار
تنم ديوار بين ماست
تنم را از ميان بردار
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري شهادت را صدا باشم
هميشه در مصاف مرگ نقاب از چهره ميافتد
چه در ميدان چه در بستر پس بيماري ممتد
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
که تنها سهم من اين است
هراس بي صدا مردن
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري
شهادت را صدا باشم
نقاب از چهره ام بردار
به آيينه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
بميرانم زبانم ده
بيا و جامه عصيان بپوشان بر صداي من
که تنها سهم من اين است
هراس بي صدا مردن
مرا از وحشت و ترديد رها کن تا رها باشم
هواي صبح بيداري
شهادت را صدا باشم

درگذشت ويليام شكسپير

درگذشت ويليام شكسپير

392 سال پيش در روز 23 آوريل سال 1616 ميلادي ويليام شكسپير برجسته ترين نمايشنامه نويس انگلستان و شايد جهان درگذشت.

اين غول ادبيات شخصيت هايي را به بشريت شناساند كه اكنون جنبه واقعي آنها بيش از جنبه تخيلي آنها است: هملت، اتللو، لير شاه يا ژوليت.

ويليام شكسپير در يك خانواده بازرگان مرفه در شهر استراتفورد متولد شده بود.

براساس سنت آن زمان، او در روز 26 آوريل سال 1554 ميلادي در كليساي سنت ترينيتي غسل تعميد داده شد و نامگذاري اش صورت گرفت.

شكسپير در همين شهر استراتفورد در سن 18 سالگي با آن هاتاوي كه 8 سال از او مسنتر بود، ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج 3 فرزند بود.

5 سال بعد، ويليام به لندن رفت و نخستين اثر خود ونوس و آدونيس را خلق كرد.

گروه هنري شكسپير ابتدا در تئاتر جديد گلوب در ساحل راست رودخانه تيمز و سپس از سال 1608 در سالن تئاتر بلاك فرايرس نمايشنامه هاي جاودانه او را روي صحنه اجرا مي كردند.

به اين ترتيب، در روز 23 آوريل سال 1616 ميلادي ويليام شكسپير برجسته ترين شاعر و نمايشنامه نويس انگلستان و يكي از مشهورترين نمايشنامه نويسان جهان درگذشت.

او در حالي كه غرق افتخار بود در شهر زادگاهش استراتفورد در سن 52 سالگي دار فاني را وداع گفت.