‏نمایش پست‌ها با برچسب ارواح. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ارواح. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۶ بهمن ۲, سه‌شنبه

ارواح

ارواح

این ایده که یک خانه می
تواند توسط ارواح یا اشباح جانداران به تسخیر درآید , عموما از سوی اکثریت افراد پذیرفته شده است. کارشناسان معتقدند که انرژی می تواند در مکانی که یک حادثه فجیع یا تلخ به وقوع پیوسته , یا در جایی که ساکن قبلی اش از یک شخصیت قوی برخوردار بوده باقی بماند. اما قبلو این باور که اشای بیجان نیز می توانند صاحب روح باشند , بسیار دشوار است.

انرژی انسانی
فرضیه های بسیاری درباره اشیای جن زده ( به تسخیر ارواح درآمده ) وجود دارد که این موضوع را در پیوند با ارواح شریر و نفرین ها توجیه می کند. اما هیچ یک از این فرضیه ها قانع کننده نیست. برخی از کارشناسان معتقدند که انرژی یک روح انسانی , اشیاء و وسایل بیجان را در برمی گیرد و آنها را آکنده خود می سازد . در اغلب موارد دیده شده که اشیای به تسخیر ارواح در آمده معمولا شاهدان خاموش برخی از اتفاقات تاریخی تلخ و فجیع بوده اند و به عبارت دیگر انرژی همان حوادث است که آنها را تسخیر کرده است.

حرکت کردن اشیاء
گروهی دیگر از کارشناسان بر این باورند که اشیای ساخته شده از آهن و چوب (و یا هر چیز دیگری که منشائی زمینی و طبیعی داشته باشد ) به انرژی های قدرتمندی همچون حضور یک روح یا حتی انرژی منفی به جا مانده در پی حادثه ای خشن و مرگبار واکنش نشان می دهند. هنگامی که این اشیائ به انرژی های بیرونی که می تواند در یک محل یا بر روی خود آن موضوع نقش بسته باشد , واکنش نشان می دهند , آنگاه به شکلی متحرک ظاهر می شوند , گویی موجودی نامرئی در حال حرکت دادن آنهاست . در برخی موارد هنگامی که رخدادهای تراژیک گذشته به شکلی پریشان کننده دوباره تکرار و تقلید می شوند. اشیای حاضر در صحنه نیز با به حرکت افتادن , از خود واکنش نشان می دهند. این پدیده در واقع همان تئوری تکرار حوادث تلخ است که بر اساس آن یک انرژی بسیار قوی نقش خود را بر روی یک مکان یا ناحیه ای خاص و نیز بر روی تمامی اشیای موجود در آنجا حک کرده و به عبارت دیگر همین انرژی است که باعث تکرار حادثه تلخ اصلی به شکلی شبح گون در زمان حاضر می شود.
فردریک میرز , یکی از بنیان گذاران (( انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن )) معتقد بود که شکلی از آگاهی پس از مرگ انسان بر روی کره خاکی باقی می ماند. از نظر میرز این آگاهی قادر است که از حیث تله پاتی , تصاویری را در معرض نمایش بگذارد که از جمله آنها می توان به تصاویر اشیای مادی و بیجان اشاره کرد , تصاویری همچون اشباح در معرض دید موجودات زنده قرار می گیرد.

اشباح وسایل نقلیه
وسایل نقلیه ای که به تسخیر ارواح درآمده اسن , از زمره اشکال معمول مرتبط با پدیده های ماوراء الطبیعه بشمار می روند. گزارشهای بسیاری وجود دارند که شاهدان خبر از دیدن وسائل نقلیه صاحب زندگی و حیات داده اند . وسایل نقلیه ای دیده شده که با سرعت زیاد در حال حرکتند بدون اینکه راننده ای داشته باشند. بسیاری از این پدیده ها بر روی جاده ها و مسیرهایی روی می دهد که پیش از این محل وقوع حوادث مرگبار بوده اند , اما بعضی از این پدیده ها هم بدون اینکه هیچ ارتباطی با حوادث قبلی روی داده در محل داشته باشند پدیدار می گردند.

کشتی هلندی پرنده:
افسانه کشتی هلندی پرنده یکی از مشهورترین کشتی های ارواح در جهان به شمار می رود . این کشتی را یک مرد هلندی به نام کاپیتان هندریک وان دردکن هدایت و رهبری می کرد. این کاپیتان آدم مصمم و لجوجی بود که قسم خورده بود بدون توجه به طوفان سهمگین دریایی با کشتی خود به دماغه (( امیدنیک)) در جنوب قاره آفریقا سفر کند , کشتی هلندی پرنده در طول مسیر خود به سوی این دماغه در اقیانوس ناپدید شد و از آن هنگام این افسانه پدید آمد که یک نیروی قدرتمند ماورا< الطبیعه ای , کاپیتان و خدمه کشتی هلندی پرنده را برای ابد محکوم کرده که بر روی درباهای این منطقه سرگردان باقی بمانند. سالیان متمادی , بسیاری از دریانوردان گزارش داده اند که شبح این کشتی را بر روی آب های دیاها دیده اند . می گویند آنهایی که شبح کشتی مذکور را ببینند با بدشانسی های مرگبار مواجه خواهند شد. جرج پنجم پادشاه انگلستان در سال 1881 گزارش داد که این کشتی ارواح را دیده است. چهار دریا نورد نیز در سال 1923 اعلام کردند که کشتی اشباح را به چشم خود دیده اند. یکی از چهار نفر ,گزارش دقیقی از مشاهدات خود به انجمن تحقیقات فراروانشناسی لندن ارایه کرد. این انجمن نهایتا به این نتیجه رسید که عصبیت و ترس خدمه کشتی هلندی پرنده به همراه جنون و قاطعیت کور کاپیتان این کشتی , یک انرژی فوق العاده قدرتمند را موجب شده است , انرژی ای که هر چندگاه در قالب اشباح کشتی بر روی دریاها پدیدار می شود.

قطار تشییع جنازه آبراهام لینکلن:
کمی پس از ترور آبراهام لینکلن رئیس جمهور آمریکا , یک قطار مخصوص , جنازه وی را برای خاکسپاری از واشنگتن به زادگاه لینکلن در شهر اسپرینگفیلد در ایالت ایلی نویز انتقال داد. می گویند از بعد از کشته شدن لینکلن در آوریل هر سای یک قطار شبح گون درست مثل همان قطاری که در قرن نوزدهم جنازه رئیس جمهور مقتول را حمل می کرد, در همان خط سیر قدیمی به راه می افتد. این قطار ارواح هرگز به مقصد نمی رسد. روزنامه ها نیز هر از چندگاه به دیده شدن این قطار اشباح اشاره کرده اند. برای مثال نشریه اونینگ تایمز نیویورک یکبار چنین گزارش داد (( این قطار بی هیچ سر وصدایی حرکت می کند. اگر هوا مهتابی باشد, بلافاصله با پدیدار شدن این قطار ابرها از راه می رسند و ماه را می پوشانند. قطار با پرچم های آمریکا تزئیین شده است , انگار خط سیر قطار را با یک فرش سیاه پوشانده اند. تابوت رئیس جمهوری مقتول نیز در مرکز قطار به چشم می خورد و همه اینها انگار در هوا معلق هستند. همچنین تعداد زیادی از مردان کت آبی در کنار تابوت رئیس جمهوری دیده می شوند. در هنگام حرکت قطار مذکور اگر یک قطار واقعی در آن اطراف در حال حرکت باشد , سر و صدای آن محو می شود و تمامی ساعت هایی که در آن اطراف وجود دارد ,روی زمان پنج دقیقه به هشت متوقف می گردند...!

اتوبوس عنان گسیخته:
یک مرد جوان در یکی از روزهای سال 1934 مشغول رانندگی در (( کنزینگتون )) لندن بود که ناگهان یک اتوبوس را در برابر خویش دید. این اتوبوس عنان گسیخته با سرعتی سرسام آور , در حالیکه چراغ هایش روشن بود , از تقاطع عبور کرده و مستقیم به سوی اتومبیل مرد جوان حرکت کرد. راننده جوان ماشین برای اجتناب از برخورد با اتوبوس , تغییر مسیر داد اما در عوض با اتومبیل دیگری تصادف کرد. مرد جوان در این تصادف جان سپرد . این در حالی بود که اتوبوس مذکور که توسط شاهدان دیگری در آن جاده دیده شده بود , ناگهان در نظر ناپدید شد. این اتوبوس شبح گون در طی سالیان متمادی از سوی افراد بسیاری در جاده های اطراف لندن دیده شده است. این اتوبوس شبح گون بی راننده تاکنون سبب تصادف های مرگبار بسیاری شده است.

ترافیک گورستان:
در اطراف گورستان (( بچلورز گروو)) در نزدیکی شیکاگو مجموعه ای از پدیده های عجیب و خارق العاده , از سوی مردم گزاش شده است. می گویند در طول شب اتومبیل ها و کامیون های اشباح در یک ناحیه کوچک از بزرگراه (( میدلوتیان )) که در نزدیکی گورستان ((بچلورز گروو )) واقع شده , ظاهر و سپس ناپدید می شوند. بعضی از رانندگان ادعا کرده اند که با این اتومبیلهای اشباح شاخ به شاخ شده و کنترل وسیله نقلیه خود را از دست داده اند. آنها از شنیدن صداهای مرموزی مثل قیژ قیژ لاستیک ها , برخورد اجسام آهنی به یکدیگر , و شکسته شدن شیشه ها خبر داده اند. و این درحالی بوده که بعد از توقف اتومبیل های خویش و جستجوی محل , هیچ نشانه عینی از وقوع تصادف یا هر سانه دیگری را پیدا نگرده اند. نکته جالب اینجاست که تمامی این پدیده های عجیب فقط در منطقه نزدیک بهجه اخذ عوارض اتوبان روی می دهد. کارشناسان هنوز نتوانسته اند دلیل تسخیر شدگی این منطقه خاص را در یابند


ارواح سرگردان

ارواح سرگردان

به نام آنکه جانم در قبضه قدرت اوست و هر اندم که اراده کند باید دعوتش را لبیک گویم ونتیجه اعمالم را ببینم .

با سلام خدمت تمام دوستان عزیزم

داستان جالبی در کتاب (عالم عجیب ارواح) نوشته آیت الله سید حسن ابطحی خواندم که بد ندیدم آنرا برای شما بدون کم وکاست تعریف کنم .
در صفحه 22 کتاب چنین آمده :

در تاریخ 2/4/61 نامه ای از گیلان از شهر لاهیجان از مردی که خود را چهل ساله معرفی می کرد رسید ودر آن نامه این سرگذشت عجیب را نوشته بود .

من خانه ای در کنار شهر لاهیجان سر راه سیاهکل مسلط بر باغ چای بزرگی دارم .
در بیست سال قبل یک روز تابستانی کنار باغ چای نشسته بودم وبه در باغ نگاه می کردم ، دیدم جوان خوش قیافه ای در باغ یعنی این طرف در ایستاده و به من نگاه می کند .

من از جا حرکت کردم و به طرف او رفتم تا ببینم او چه می خواهد و چرا وارد باغ شده است ، ولی با کمال تعجب دیدم هر چه من به او نزدیکتر می شوم او کوچکتر می شود و کم کم به صورت ذره ای شد و ناپدید گردید .

در اینجا من به تردید افتادم و با خود گفتم : شاید وجود این جوان را خیال کرده ام . لذا به محل اول برگشتم ، وقتی دوباره به در باغ نگاه کردم آن جوان مثل اول ایستاده و به من خیره شده و مثل اینکه بخواهد چیزی بگوید ولی از من خجالت می کشد .

من صدایم را با ترسی که بر من مستولی شده بود بلند کردم و به او گفتم : تو کی هستی ؟چی می خواهی ؟ وچند لحظه قبل کجا رفتی ؟ و چگونه غایب شدی ؟

اون با صدای لطیفی به من گفت : من می خواهم با تو انس بگیرم و چون تو از خود در راه مظلومی گذشتی کرد ه ای و او را از دست ظالمی نجات داه ای من باید به تو بعضی از حقایق را تعلیم دهم که این پاداش توست .

من به او گفتم : اسمت چیست ؟ از کجا آمده ای ؟
در جواب من گفت : من هنوز آن طور که تو فکر کرده ای شکل نگرفته ام تا بتوانم خود را با نام به تو معرفی کنم ، شاید در آینده نزدیک شکل بگیرم و اسمی به رویم بگذارند آن وقت من بتوانم خودم را به تو معرفی کنم .

من به او گفتم : این طور که نمی شود . نزدیک بیا تا با هم بنشینیم و از نزدیک حرف بزنیم .
او گفت : برای من از این بیشتر ممکن نیست به تو نزدیک شوم ولی کوشش می کنم که صدایم را مثل کسی که پهلوی تو نشسته به تو برسانم و تو هم لازم نیست که فریاد بزنی اگر آهسته هم حرف بزنی من می شنوم .

( پس از این چند جمله که بین ما ردو بدل شد ) من احساس می کردم که صدای او را از همین نزدیک می شنوم و حال آنکه بین من و او حدود سی متر فاصله بود !

او مدت ده روز دقیقا از یک ساعت به غروب تا غروب آفتاب ، همه روزه همان جا ظاهر می شد و درست وقت غروب آفتاب نا پدید می گردید ! بعضی از روزها من چند دقیقه زودتر از یک ساعت مانده به غروب آفتاب به محل همه روزه می رفتم ولی او هنوز نیامده بود و آفتاب طوری قرار گرفته بود که در لحظه ای که او می آمد به محلی که او می ایستاد می تابید و با از بین رفتن آفتاب او هم کم کم از بین می رفت و ناپدید می شد .

یکی دو روز اول به عنوان امتحان وقتی او می آمد من از جایم حرکت می کردم که نزدیک او بشوم ولی وقتی به ده متری او می رسیدم او همان طوری که کوچک می شد و از نظرم ناپدید می شد به من می گفت : چرا نمی گذاری که آنچه می دانم به تو تعلیم دهم و عجیب این بود که من در آن مدت با آنکه در آن باغ تنها بودم به طور کلی ترس و وحشتم بر طرف شده بود و کم کم به قدری مطلب به نظرم عادی می رسید که بعدا حتی به فکر آنکه این جوان کیست ؟ چه کاره است ؟ نمی افتادم و حتی جریان رابرای کسی هم تعریف نکردم .

ضمنا من در آن موقع که خودم جوان بودم هیچ چیز از معارف و احکام اسلام را نمی دانستم و او در آن مدت ده روزه آنچه را برای من از علوم واحکام لازم بود تعلیمم داد . بعد از آن ده روز ، دیگر او را ندیدم ولی یک شب با صدایی که به نظرم رسید شبیه صدای اوست از خواب بیدار شدم و به طرف در باغ محلی که او می ایستاد رفتم . همه جا تاریک بود ، فقط چیزی شبیه به جرقه آتش ولی سفید در همان محلی که او در آن مدت می ایستاد روی زمین دیده می شد ولی وقتی به او نزدیک شدم از چشمم محو گردید .

حدود نوزده سال از این جریان گذشت ، یعنی درست سال قبل من در همان محلی که همیشه می نشستم ( ولی مقداری وضع درختها و باغ چای با بیست سال قبل فرق کرده بود ) نشسته بودم ، اتفاقا در باغ هم باز بود ، دیدم همان جوان با همام قیافه با پشت دست در میزند و اجازه ورود به باغ را از من می خواهد . من به او کفتم : بفرمایید . او وارد باغ شد ، و من طبق همان برنامه ای که با او در نوزده سال قبل داشتم جلو نرفتم ، ولی این بار او به طرف من آمدو من اور ا به اتاق خودم بردم و مشغول پذیرایی از او شدم و به او گفتم : شما از نوزده سال قبل از نظر قیافه هیچ فرقی نکرده اید ولی از نظر اخلاق فرق کرده اید .

گفت : شما اشتباه می کنید ، من هیجده سال بیشتر ندارم و تا به حال لاهیجان نیامده ام ، حالا هم چند روزی است با پدرم به لاهیجان آمده ام تا مقداری گردش کنیم ، شما از چه حرف می زنید ؟

من هرچه خواستم خودم را قانع کنم که شاید اشتباه می کنم ، دیدم محال است که در این موضوع اشتباه کرده باشم ، لذا برای اطمینان خودم چند آزمایش از او کردم .

اول پرسیدم : پس شما چرا به باغ ما آمده اید ؟
گفت اگر مزاحمم می روم .!
گفتم نه منظوری دارم ، خواهش می کنم بدون هیچ ناراحتی سوالاتم را جواب بگویید ، زیرا برای من جواب این سوالات فوق العاده اهمیت دارد .

گفت : از اینجا عبور می کردم نمی دانم چرا فوق العاده دلم به دیدن این باغ کشیده شد و مثل اینکه شما را هم خیلی دیده ام وخیلی دوست دارم .
به همین جهت با اجازه خودتان وارد باغ شدم . سپس اضافه کرد و گفت : راستی نمی دانم چرا فکر می کنم باید این باغ طور دیگری باشد !

گفتم مثلا خوب است چه طوری باشد ؟
گفت : مثلا درخت زیادی دارد ولی باغ چای ندارد ، آیا بهتر نیست که در این محل درختها را کوتاه کنید و باغ چای بوجود بیاورید ؟
من گفتم : اتفاقا حدود بیست سال پیش همین طوری بوده است ولی به مرور درختهای باغ بزرگ شدند و بوته های چای را از بین بردند ان شا ء الله باز هم مثل سابق و طبق پیشنهاد شما درختها را کوتاه میکنیم و باغ چای بوجود می آوریم ، اما شما باید قول بدهید که هر وقت به لاهیجان می آیید به منزل ما بیایید .

گفت : من که خیلی از شما و منزل شما خوشم می آید تا ببینم پدرم چه میگوید .

گفتم اسم شما چیست ؟
گفت : مثل اینکه حالا پیش شما شکل گرفته ام و اسمم را پدرم مهدی گذاشته است .
گفتم :منظورتان از اینکه گفتید من حالا پیش شما شکل گرفته ام چه بود ؟
گفت : نمی دانم همین طوری به زبانم آمد !

من دیدم درست بیست سال قبل از او سوال کردم اسمت چیست ؟ گفت : من هنوز شکل نگرفته ام تا بتوانم خودم را به اسم معرفی کنم .

ضمنا او در آن زمان مطالبی در احکام و معارف برای من گفته بود که بین علما مورد اختلاف بود ، لذا از او پرسیدم : نظر تو در مورد فلان مساله چیست ؟ او شانه هایش را بالا انداخت و گفت : من اینها را نمی دانم ، من که علوم دینی نخوانده ام !

گفتم حالا هرچه به نظرت می رسد بگو زیرا این موضوعات برای من خیلی اهمیت دارد .
گفت به نظر من بهتر این است که مطلب این طوری باشد و تمام مسائل را بدون حتی کوچکترین اختلافی با آنچه در قبل به من گفته بود بیان کرد .

من از او سوال کردم : به نظر شما کجای این باغ باصفاتر و شما از کجای آن بیشتر خوشتان می آید ؟
گفت : نمی دانم چرا زیاد از آن گوشه باغ یعنی دم در باغ خوشم می آید و از لحظه ای که به اینجا آمده ام دائما می خواهم بروم و در آنجا بایستم .

اینجا دیگر من یقین کردم که این جوان همان جوان بیست سال قبل است که با من تماس می گرفت زیرا آن گوشه ای را که نشان می داد همان جایی بود که او در مدت ده روزی که با من حرف می زد می ایستاد .

از او خواهش کردم که با پدرش هم صحبتی داشته باشم و او قبول کرد . پدر او برایم شرحی از تولد او تا آن روزی که من نزدش نشسته بودم به طور اجمال بیان کرد که مساله فوق العاده جالبی نداشت ولی من به خاطر آنکه نمی توانستم موضوع را به آنها تفهیم کنم حقیقت و اصل مطلب را نگفتم و فقط به عنوان آنکه بیست سال قبل این جوان را در خواب دیده ام و او چیزهایی به من تعلیم داده است و حالا از شما تقاضا دارم توضیح این جریان عجیب را برایم بنویسید .

جواب آقای سید حسن ابطحی به این نامه :

((طبق آنچه پیشوایان اسلام در ضمن کلماتشان فرموده اند ارواح بشر قبل از این عالم سالها حیات داشته و زندگی می کرده اند ، همه معلومات را داشته و می توانسته اند به هر کاری دست بزنند .
آنها در آن عالم به بدن های کوچکی که صد در صد مثل همین بدن امروزی آنها است تعلق داشته و با یکدیگر معاشرت می نموده اند و حتی از احادیث اسلامی استفاده می شود که آنچه آنها در آن عالم دیده و یا با افرادی که معاشرت کرده اند وقتی همان مکانها و یا همان افراد را در این دنیا دوباره می بیند با آنها بیشتر از دیگر چیزها مانوسند اگر چه یادشان نباشد که آنها را کجا و چه وقت دیده اند )) به عالمی که در بالا اشاره شد در اسلام عالم (ذر) میگویند .

امیدوارم که خوشتان آمده باشد
در پناه حق موفق و موید باشید

۱۳۸۶ دی ۲۴, دوشنبه

ارواح خبيث



استرکاکس:

استرکاکس در سال 1878 میلادی یک دختر 18 ساله معمولی بود که در شهر ((نووا اسکوتیا)) ی کانادا زندگی میکرد , دختری که فعالیت های شریرانه پولترگایستی زندگی اش را زیر و رو کرد. یکی از شب های همین سال , استر ناگهان از خواب پرید و با وحشت به والدین اش گفت که یک موش به رختخواب او راه پیدا کرده است. بعدا جعبه ای را دیدند که صداهای ترسناکی از داخل آن به گوش میرسید اما وقتی در جعبه را باز کردند خالی بود. استر شب بعد دوباره با ترس و وحشت از خواب پرید . او این بار ادعا کرد که در حال مرگ است و این در حالی بود که بدنش به اندازه دوبرابر حالت طبیعی باد کرده و متورم شده بود. حانواده استر در همین حال صدای رعد و برق را شنیدند اما آسمان صاف و عاری از هر ابری بود. گرچه بعدا تورم بدن استر برطرف شد اما پدیده های عجیب , همچون به پرواز در آمدن رختخواب در فضای اتاق استر , ادامه یافت و حتی روز به روز خشن تر از پی می شد.
خوانواده کاکس برای حل این مشکل دکتر خانوادگی شان را فراخواندند. دکتر کاریت مشغول معاینه استر شد که ناگهان زیر بالشی ای که در کنار دختر قرار داشت , خود بخود به هوا برخاست و شدیدا به سر دکتر اصابت کرد. سپس صدای گوشخراشی از پشت سر دکتر شنیده شد و او سرش را که برگرداند بر روی دیوار مقابل این جمله نقش بسته بود(( استرکاکس تو داری مرا می کشی))
خوادث مذکور در خانه کاکس ها برای ماه های متمادی ادامه یافت . این حوادث تنها هنگامی متوقف می شدند که استر در خانه نبود. بعدا یک آتش سوزی مهیب در انبار علوفه خانه روی داد. دادگاه عامل اصلی وقوع این آتش سوزی را استرکاکس معرفی کرد و او را به 4 سال اقامت در زندان محکوم ساخت. بعد از این ماجرا فعالیت های شریرانه پولترگایست متوقف شد. خانواده کاکس و دکتر آنها و نیز بسیاری از اهالی مخل اعتقاد داشتند که این پدیده های شریرانه کار یک روح بد ذات بود که می خواست استر را شکنجه کند.
کارشناسان در بررسی این پرونده به این نتیجه رسیدند که استر به صورت ناآگاهانه و غیر عمدی , در کانون انرژی حرکتی روحی و روانی خویش قرار داشت و این انرژی که ناشی از سرکوب احساسات جنسی و یا دیگر احساسات این دختر نوجوان بود , عامل اصلی تمامی آن حوادث به شمار می رود.

بل ویچ ( جادوگر بل )
بل ویچ یا جادوگر بل یکی از مشهورترین موارد تسخیر شدگی ها از سوی پولترگایست ها به شمار می رود. این جادوگر مجموعه ای از خوادث را بوجود آورد که نهایتا به مرگ منمجر شد. جان بل و همسرش لوسی در سال 1817 به همراه فرزندان شان در مزرعه ای واقع در ایالت تنسی آمریکا زندگی می کردند. الیزابت یکی از فرزندان خانواده , در مرکز فعالیت های شریرانه قرار گرفت . در ابتدا صداهای ناله و جیغ و دیگر صداهای مرموز شنیده میشد., اما به زودی رختخواب ها و صندلی ها در فضای داخل اتاق الیزابت شروع به پرواز کردند. بعدا الیزابت هدف حملات فیزیکی مثل کتک خوردن , نیشگون گرفتن و زخمی شدن توسط سنجاق ها قرار گرفت بدون اینکه عامل این حرکات مشخص باشد. پدر و مادر الیزابت ابتدا در این خیال بودند که فرزندشان دچار مشکل روحی شده و خودش به خودش صدمه زده است. اما در ادامه ماجرا حملات الیزابت بیشتر و بیشتر شد و به مرحله ای رسید که روح خبیث شروع به حرف زدن کرد. در اینجا بود که والدین الیزابت متوجه شدند همه این مسایل ناشی از یک عامل بیرونی است . روح مهاجم ادعا کرد که او ((روحی است که از هرکجا که تصورشررا بکنید , از بهشت , از جهنم , از زمین آمده است.)) این روح خودش را جادوگر کیت باتز معرفی کرد.
کیت باتز یک زن محلی بود که قبلا بر سر یک مساله جزئی با لوسی بل , مادر الیزابت , دعوا و وی را تهدید به مجازات کرده بود. کیت در آن هنگام در قید حیات بود اما وقتی به سراغش رفتند گفت اصلا از این مامجرا بی اطلاع است. از آن هنگام به بعد روح مذکور (( کیت )) نامیده شد.
کشته شدن جان بل:
فعالیت های روح شریر , حتی زمانی که الیزابت در خانه نبود , همچنان ادامه پیدا کرد. بعدا هنگامی که الیزابت با یکی از مردان جوان روستا نامزد کرد , روح مزاحم شروع به آشکار ساختن برخی از رازهای خصوصی الیزابت کرد و نهایتا ازدواج او را به هم زد. روح شریر برای مدت دو سال پیاپی اعضای خانواده بل را به انحای گوناگون آزار میداد. در پایان این دوران جان بل پدر خانواده بیمار شد . روح شریر اعلام کرده بود که آنقدر جان بل را شکنجه و آزار خواد داد تا او بمیرد. جان در 20 دسامبر 1820 مرد و این در حالی بود که یک بطری عجیب بین داروهای او یافت شد . هنگامی که محتویات بطری را به خورد گربه خانواده دادند او نیز مرد. روح شریر اعلام کرد که وی مسبب اصلی در مسموم کردن جان بل بوده است. این روح شریر بعد از مرگ جان برای 7 سال ناپدید شد و دوباره برای خرابکاری بیشتر بازگشت . خانواده بل هرگز درنیافتند که چرا آنها هدف حملات این روح قرار گرفته بودند.

کاخ ساندرینگهایم:
کاخ ساندرنگهایم در نوروفولک انگلستان یکی از اقامتگاه های خاندان سلطنتی بریتانیا همیشه در آستانه کریسمس از سوی یک روح شریر تسخیر میشود. این روح شریر کارت های کریسمس را بر کف خوابگاه خدمتکاران در طبقه دوم کاخ پخش و پلا می کند. یکی از خدمتکاران کاخ چنین گزارش داد که (( من به چشم خودم دیدم که یک کیسه کاغذی بزرگ , پر و خالی میشد انگار مثل ریه انسان داشت هوا را داخل و خارج میکرد.)) این خدمتکار پس از دیدن این صحنه اعلام کرد که هرگز حاضر به خوابیدن در کاخ نیست. پرنس کریستوفر کریس , عموی فلیپ نیز یکبار سر و شانه یک زن عجیب را که تصویرش در آیینه کاخ بازتاب یافته بود , مشاهده کرد. او صبح روز بعد تابلوی این زن را که دوروتی والپول نام داشت و در سال 1726 به قتل رسیده بود , بر روی یکی از دیوارهای کاخ مشاهده کرد. روح این زن توسط جرج ششم نیز دیده شده بود.

۱۳۸۶ دی ۲۰, پنجشنبه

تابوت های نا ارام "ارواح

تابوت های نا ارام "

جزيره اوسل در درياي بالتيک کم وسعت و بادخيز صخره اي است .آرنزبورگ تنهاشهر جزيره اي جهان است . معروفیت ان بخاطره نوشابه هائی است که صادر میکند و نیز بخاطره معمای کشف نشده قبرهای " ارنزبورگ " میباشد . " ارنزبورک " تنها شهر جزیره ای جهان میباشد و رسمی در میان خانواده ثروتمند انجا وجود دارد که انها دست بساختن جایگاههایی اختصاصی میزنند تا تابوتهای سنگین جنازه ها را برای مدتی قبل از انتقال به سردابه مجاور , برای تدفین نهائی در ان نگهداری کنند . یک جاده به موازات گورستان امتداد دارد و در این جاده بسیاری از جایگاههای اختصاصی را میتوان مشاهده کرد . یکی از انها که متعلق به خانواده " باکزهودن " است از همه به جاده نزدیکتر میباشد و در انجا بود که یکی از گیج کننده ترین نا ارامیهایی که تا کنون ثبت شده بوقوع پیوست : وزير مختار امريکا در شهر ناپل ايتاليا . رابرت ديل اون اين موضوع راخمير مايه يک گزارش مفصل قرارداده ودر ان به شهادت خانواده بارون دو گولدن استاب تلخيص شده است . در روز دوشنبه 22 زوئن سال 1844 همسر يک خياط به اسم دالمان براي زيارت قبر مادرش عازم گورستان شد. او ودو بچه اش رادر گاري با خود برده بود واسبش را به يک تير چوبي که در مقابل جايگاه اختصاصي خانواده باگزهودن قرار داشت بست.وقتي که چند دقيقه بعداو بطرف گاريش برگشت . اسبش را در حالتي هيجان زه يافت . حيوان شدیدا عرق کرده و ظاهرا وحشت زده بود. اويک دامپزشک را احضار کرد که به تجويز درمان جهاني ان روزگار پرداخت يعني از اسب خون گرفت. خانم دالمان براي بازگوکردن داستان عجيبش سري به بارون دو گولدن استاب در قصر ييلاقي اش در ارنزبورگ زد. بارون مودبانه رفتار کرد . ولي او کاملا نسبت به اين داستان احمقانه درباره يک اسب هيجان زده بي تفاوت بود . او سعي کرد که بدان زن بفهماند. که شايد حيوان را يک زنبور گزيده است يا شايد جانور کوچکي انرا ترسانده چرا که ماديان هاي پير اصولا چموش و بد خلق هستند گفتگوي انها بدون اينکه يکي بتواند ديگري را متقاعد کند به پايان رسيد . در يکشنبه بعد اشخاص زيادي که اسبهايشان را در مجاورت ان جايگاه بسته بودند بعد از اختتام مراسم کليسا حيوان را در حال لرزيدن از ترس يافتند چند روز بعد روستايياني که از همان نقطه عبور مي کردند خبر دادند که از سرداب زير ان جايگاه سروصداهاي غرش خفيفي شنيده ميشود روزها سپري شد و باز هم اسبها در همان محل بهمان وضع وحشت زده دچار شدند چيز غير عادي در شرف وقوع بود و در اين امر شکي نبود ولي ان چه بود؟ صحبت ها و گزافه گويي هاي مبسوطي درباره انچه که بايستي کرد انجام شد شايد بهترين جواب اين بود که يک تحقيق رسمي را ترتيب داد و بدين وضع اشفته يکباره و براي هميشه پايان داد در بدو امر خانواده باگزهودن با اين مداخله سايرين مخالفت کردند . انها اصرار ميورزيدند که تمام اين ماجرا يک توطئه از دشمنان خانوادگي انهاست که مي خواسته با اين حربه انها را احمق جلوه دهد پيش از انکه انها حتي ايده يک تحقيق رسمي را مدنظر قرار دهند چند نفر از اعضاء فاميل خود را برگزيدند تا به بازديد از جايگاه و سردابه زير ان بپردازند و بعد مقامات رسمي اجازه دهند تا خودشان بيايند و ببينند که خبري نيست و همه اينها چيزي به جزء شايعات توخالي و پوچ نيست . مفتشين خانوادگي بزودي دريافتند که چيز غير منتظره اي در انتظارشان است تابوتهاي سرداب همه در وسط اتاق روي هم چيده شده بودند درب هيچکدام گشوده نشده بود ولي همه نشان از جابجا شدن داشتند . گروه تفتيش با صبر و حوصله اتبوتهاي سنگين را دوباره سر جايشان بر روي ميله هاي فلزي دور تا دور سرداب قرار دادند انها با دقت ووسواس خاصي درب سردابه را قفل کردند و انرا مهر وموم نمودند و از روي احتياط و محکم کاري بر روي ان سرب گداخته ريختند تا از دستکاري هاي احتمالي مصون باشند براي چندين روز اوضاع و احوال عادي بود و هيچ گزارش ديگري از سروصدايهاي ترسناک و يا اسبان وحشت زده نرسيد . بعد در يکشنبه سوم زوئيه اوضاع دوباره اشفته شد يازده اسب در حاليکه صاحبانشان در مراسم کليسا شرکت کرده بودند و افسارشان هم در جلوي جايگاه بسته شده بود ناگهان رم کردند عابران شاهد بودند که اسبها بدون هيچ علتي روي پاها بلند ميشوند و جفتک مي اندازند حتي چند تايي هم براي رها شدن از بند خود را به زمين ميزدند . تا زماني که صاحبانشان اگاه شوند 6 راس از اسبها روي زمين افتاده و قادر به برخاستن نبودند و پنج راس از انها با روش مداواي متداوله ان زمان يعني خون گيري
نجات يافتند سه راس از اسبهاي تحت معالجه مردند . انهايي که در اين جريان منحصر به فرد اسبهاي خود را از دست داده بودند بزودي به شهروندان خشمگين و نگران ملحق شدند و شکايتي را تسليم انجمن کاتوزيان ارنزبورگ کردند اين دادگاه هم مثل مقامات شهرداري دچار سردرگمي شد و قادر نبود که به تصميم متقضي برسد و در حاليکه در صدور راي اتلاف وقت ميکرد دوباره تقدير دست به کار شد . در اين اوضاع و احوال بود که يک عضو خانواده باگز هودن در گذشت بعد از مراسم کفن پوشي چند عضو خانواده مصمم شدند به بازديد از سردابي که شايع شده بود در ان اتفاقات مشکوکي مي افتد بپردازند انها مهر وموم را ذوب کردند و درب را گشودند با تعجب بسيار باز هم وضع داخل سراب بهم ريخته و اشفته بود يکبار ديگر همه تابوتها در وسط سردابه روي هم تلنبار شده بودند و اين بار بعضي از انها سر وته هم گذاشته شده بودند يکي از تابوتها شکسته شده بود مثل اينکه با خشونت انرا از روي ميله هاي فلزي که محل قرار گرفتنش بود پرتاب کرده باشند کسي يا چيزي همه تابوتها را از محلهاي مخصوصشان جابجا کرده باشند و قبل از اينکه انها را روي هم در وسط سرداب بچيند يکايکشان را به اين سوء و ان سوء پرتاب کرده بود اعضاي حيرتزده فاميل دوباره تابوتها را سر جايشان قراردادند و دوباره درب را مهر وموم کردند و سرب مذاب تازه روي ان ريختند ولي منتظر ماندند تا ببينند اينده برايشان چه حادثه اي را رقم خواهد زد شايعه اين رويداد در سراسر جزيره پيچيد و بدون شک مورد مبالغه هم قرار گرفت بزودي به انجمن کليسا هم اثبات شد که بايد دست به کار شد حالا هر کاري که شده قبل از اينکه کل اوضاع از کنترل خارج شود انها مطابق رسم ديرين همه انجمن ها تصميم گرفتند که خودشان به تفتيش و بررسي محل بپردازند خانواده باگزهودن هنوز با اين دخالت مخالفت ميورزند و استدلال مي کردند که تهديدي که بر ضد رفاه عمومي باشد وجود ندارد انها چنين مي انديشيدند که رويداد فوق در صورت علني شدن براي ابرو خانواده مخرب مي شد.. بنابراين مخالف اين تحقيق بودند يک عضو خونسرد خانواده به ديگران خاطر نشان کرد که انها اينک در وضعيت مطلوبي براي خاتمه دادن به اين حماقتها هستند ايا انها خودشان همين اواخر تابوتها را مرتب نچيده بودند و ايا درب را قفل ومهر وموم نکرده بودند؟ پس از چه مي ترسيدند؟ اگر انها به يک تفتيش رسمي رضايت ميدادند مطمئنا به نفعشان بود او استدلال کرد حالا که خودشان تازه همه چيز را مرتب کرده بودند بهترين زمان ممکنه بود تابراي هميشه جلوي شايعات را بگيرند. خانواده باگزهودن که تا ان زمان از اين طفره ميرفتند سرانجام پي به منظور وي بردند و به اين امر رضايت دادند انها با درخواست تفتيش في الفور انجمن کليسا را دچار حيرت کردند و البته با درخواستشان هم موافقت شد بارون دو گولدن استاب رئيس انجمن وکليسا به همراه دو عضو خانواده باگزهودن باز هم تابوتها را در هم ريخته يافتند اين گروه هم به شدت جا خورده بودند تابوتها را سر جايشان گذاشته و دوباره درب را مهر وموم کردند اينک معلوم بود چه کار بايد کرد بايستي فورا يک تحقيق جامع و کامل در رابطه با اين حادثه و با شرکت مقامات رسمي صورت گيرد . بارون از مقامات کليسا خواهش کرد که اسقفي را براي شرکت در اين کاوش انتخاب کند و اين خواسته هم مورد اجابت قرار گرفت اشخاص ديگري هم که در اين بررسي نقش داشتند .. شهردار و يک پزشک بنام دکتر لوس و يک منشي براي کتابت ديده ها وشنيده ها بود . اين گروه هم قفلها و مهر و موم ها را دست نخورده يافت و همچنين تابوتها راباز جمع شده در وسط سرداب پيدا کرد با اين تفاوت که اينبار تابوتهاي مادر بزرگ و دو بچه از اعضاي سابق خانواده جابجا نشده بودند هيچکدام از صندوق ها نشاني از دستکاري نداشت ولي گروه تصميم گرفتند که براي خاطر جمع شدن از اينکه سرقت انگيزه اين مزاحمتها ي عجيب نيست دو تا از تابوتها را بازگشايي کردند شک انها بي اساس بود چرا که جواهرات روي بدن اجساد دست نخورده بود انها دوباره درب تابوتهارا بستند .ولي سوال اين بود که متجاوزين چگونه داخل شده اند؟ از انجا که درب قفل و مهر وموم شده دستکاري نشده بود بازرسان به اين نتيجه رسيدند که بايستي کسي به درون سرداب تونلي زده باشد و بدين ترتيب با ايجاد راه انشعاب نيازي به ورود از درب اصلي نداشته است انها کارگراني اوردند که به کندن کف سرداب مشغول شدند اما چيزي نيافتند بعد در پيرامون جايگاه فوقاني يک خندق عميق کندند ولي باز هم نتيجه اي نگرفتند گروه که کاملا متحير شده بود اين امکان را در نظر گرفت که شايد حدس اولشان خطا بوده باشد و متجاوزين بطريقي از درب اصلي وارد شده اند بنابراين تصميم گرفتند که يک تله نبوغ اميز براي ان جن وپري ها يا هرچه که بودند بگذارند انها خاکستر چوب در کف ان سرداب ريخته و بعد درب را قفل و مهر و موم کردند مقداري هم خاکستر نرم به پله هاي منتهي به جايگاه فوقاني و سرداب زير ان ريختند و سپس براي اطمينان بيشتر و براي خاتمه دادن به اين جريان مضحک چندين نگهبان مسلح را براي 72 ساعت تمام در کنار درب انجا گماردند در طي اين مدت نگهبانان چيز غير عادي اي ند يد ند و صدائئ هم نشنيدند . منشي گروه تمام اين قضايا و اسامي همه افراد دخيل را يادداشت کرد پس از سپري شدن سه روز گروه با اطمينان پله ها را پيموده و به درب سرداب رسيدند خاکسترها در تمام طول راه دست نخورده بودند سرپرست گروه مهر وموم را شکست و درب را باز کرد اين بار اغلب تابوتها در نقطه مقابل جايي که سه روز پيش اعضاي گروه انها را مرتب چيده بودند بطور سر و ته و قائم ايستاده بودند در حاليکه سر مردگان روبه پايين قرار داشت باز هم فقط تابوتهاي محتوي مادربزرگ و ان دو طفل جابه جا نشده بود . باز هم گروه مطمئن شد که سرقتي صورت نگرفته است و درب مخفي اي وجود ندارد انها تمام کارهايي را که از دستشان ساخته بود انجام داده و نتوانسته بودند در اين تلاش موفق به گشودن اين رمز شوند ايشان به اتفاق هم راي دادند که بهتر است تابوت ها را از انجا خارج ساخته و در جاي ديگري به خاک سپارند که اين مايه خشنودي خانواده باگزهودن هم شد مزاحمتهاي عجيب مقبره خصوصي خانواده باگزهودن در جزيره اوسل مشابه گزارشهاي ثبت شده در بايگاني کليساي استانتون واقع در سافولک کانتي انگلستان است

۱۳۸۶ دی ۱۶, یکشنبه

معروف ترين مكان هاي ارواح!



معروف ترين مكان هاي ارواح!

اشباح حیوانی
گزارش هایی که از دیدن اشباح حیوانات در طی قرون گذشته ارایه شده از همان قدمتی برخوردار است که گزارشهای ارایه شده در خصوص مشاهده ارواح انسان ها , بسیاری از صاحبان سگ ها ادعا می کنند که از حضور اشباح سگ های مرده خویش آگاهند . گفته می شود که اغلب تسخیر شدگی های اینچنینی هنگامی متوقف می شود که صاحب سگ نیز بمیرد. این ویژگی کارشناسان را به این نتیجه رسانده که اشباح خیوانات به مثابه یک عمل به شدت وفادارانه نسبت به صاحبان قبلی خود , پس از مرگ بر روی زمین باقی می مانند. مشاهدات از اشباح حیوانی فقط شامل سگها نیست بلکه حیوانات متنوعی از ببر تا اختاپوس را نیز شامل می شود.
گرچه بسیاری از مشاهدات اشباح حیوانی دارای توجیهات علمی و طبیعی است , اما ثابت شده که حیوانات معمولی دارای قدرت های فراطبیعی هستند . بدون تردید , برخی از حیوانات حساسیت بسیاری نسبت به حضور ارواح دارند , آنها اغلب اولین موجود زنده در خانه هستند که حضور چیزی عجیب را در اطراف خود حس می کنند. این حساسیت به همراه وفاداری بسیار زیاد به یک فرد , خانه یا مکان خاص می تواند بازگشت دوباره حیوانات را در قالب اشباح در دوران پس از مرگ شان توجیه کند.

مخلوقات تصنعی:
یک مخلوق تصنعی شی ای است که در حضور یک واسطه ظاهر می شود هرچند که ممکن است این شی از هوای رقیق درست شده باشد مخلوقات تصنعی معمولا در جلسات احضار ارواح , از سوی مدیوم ها بوجود می آیند و شامل چیزهای مختلفی از گل تا کتاب گرفته تا میز و صندلی و سنگ های قیمتی می شوند . عجیب تر از این , برخی از مدیوم ها قادرند که پرندگان و حیوانات زنده را از جمله شیر , عقاب , کرکس , و خرچنگ در برابر چشم بیننده ظاهر سازند. هرند که در برخی موارد تقلب هایی در این پدیده مشاهده شده است. اما برخی از این موارد همچنان توضیح ناپذیر باقی مانده اند.

اسب ها و کالسکه ها
کشیش سرای بورلی:
صدای یک کالسکه و اسب هایش , منظما در محوطه بیرونی کشیش سرای بورلی شنیده می شد. ماجراهای این خانه در ژون سای 1929 مورد توجه نشریه انگلیسی دیلی میل قرار گرفت . در این هنگام عالیجناب جی ئی اسمیت و همسرش که ساکن این خانه بودند ادعا کردند که صدای یک کالسکه اشباح و اسب های آن را در محوطه خانه شنیده اند. هری بال , پسر عالیجناب هنری بال , موسس و بنیانگذار کشیش سرای بورلی نیز مدعی شد که یکبار این کالسکه را که توسط دو کالسکه ران فاقد سر هدایت می شده , به چشم خویش دیده است.

روحی که سر خود را روی زانویش گرفته :
آن بولین , همسر مقتول هنری هشتم پادشاه انگلستان سال های متمادی دوران کودکی خود را در ساختمان بلیک لینگ هال در انگلستان سپری کرد. او این محل را فوق العاده دوست می داشت. آن بولین در 19 مه سال 1536 اعدام و سر از بدنش جدا شد. می گویند 19 مه هر سال , یک کالسکه اشباح به سوی بلیک لینک هال حرکت می کند. این کالسکه روح بدون سر آن بولین را با خود حمل می کند و گفته می شود که روح مذکور سر خود را بر روی زانویش گذاشته است. شاهدان می گویند که این اشباح کالسکه ها و اسب ها به آرامی حرکت می کنند و پس از کمی توقف در برابر ساختمان ناگهان ناپدید می شوند. افراد محلی همچنین بر این باورند که روح پدر آن بولین نیز راننده این کالسکه است چرا که این مرد نفرین شده که هر سال کالسکه مذکور را از روی حداقل چهل پل در انگلستان عبور می دهد.

ارواحی که همچنان سوگواری می کنند:
توبیاس گیل معروف به توبی سیاه طبال سیاهپوستی بود که در پادگانی واقع در دهکده بلایت بورگ در سافولک , انگلستان , در میانه قرن هجدهم میلادی به خدمت نظام اشتغال داست . این مرد جوان ظاهرا در 26 ژوئن سال 1750 یک دختر روستایی به نام آن بلک مور را به دام می اندازد و پس از تجاوز , وی را خفه می کند. صبح روز بعد سه کارگر مزرعه توبی را در یک خواب مستانه در کنار بدن سرد و بیجان دخترک پیدا کردند. توبی به اتهام قتل دخترک محاکمه و به اعدام محکوم شد.
توبی اصرار داست که بیگناه است اما دادگاه دفاعیات او را نپذیرفت . تنها تخفیفی که به وی داده شد , انتخاب وسیله اعدامش بود. توبی نیز اعدام از طریق کشیده شدن بر زمین با استفاده از اسب را انتخاب کرد. با وصف این , درخواست او نادیده گرفته شد و در نزدیکی محل وقوع جنایت به دار کشیده شد. بسیاری از اهالی مخل مدعی دیدن روح وی در منطقه ای که حالا به توبیزواک معروف است , شده اند. این روح حتی اخیرا نیز در این منظقه دیده شده است. می گویند روح توبی سیاه فقط در حین ماه ژوئن هر سال پدیدار می شود. اشباحی نیز دیده شده اند که همچنان برای مرگ توبی سوگواری می کنند , شاهدان می گویند روح توبی را در حالی دیده اند که سوار بر یک نعش کش که از سوی چهار اسب سیاه پرقدرت کشیده می شود , چهار نعل و با سرعت زیاد می تازد.
جدای از روح اسب سوار توبی سیاه , گزارش های بسیاری از مردم نواحی روستایی و حاشیه شهری انگلستان ثبت شده که خبر از دیدن اشباح اسب ها و کالسکه ها داده اند . این موارد عمدتا در حول و حوش خانه ها و ویلاهای بزرگ قدیمی در چهار گوشه کشور انگلستان به وقوع پیوسته است.

کالسکه ارواح در اولتون هاس:
گفته می شود که در روزهای خاصی از سال یک کالسکه ارواح به رنگ سیاه که توسط گروهی از اسبها کشیده می شود , در اطراف اولتون هاس در سافولک انگلستان پدیدار می گردد . این محل صحنه دو جنایت است که چند قرن قبل به وقوع پیوست . در آن تاریخ ارباب خانه بعد از گذران یک روز کامل به شکار , به خانه خود بازگشت و همسرش را در کنار یک افسر ارتش دید. در دوئلی که بعد انجام شد , افسر ناشناس صاحبخانه را کشت و سپس به همراه همسر مقتول , آن محل را برای همیشه ترک کردند. این در حالی بود که دختر نوجوان زن در خانه باقی ماند. این دختر در بزرگسالی تصمیم گرفت با یک مزرعه دار محلی ازدواج کند. اما در شب قبل از ازدواج , یک کالسکه عجیب در برابر خانه متوقف شد و از درون آن یک زن , در حالی که صورتش را پوشانده بود , پا بر زمین گذاشت . این زن همنین یک بطری در دست داشت . صبح روز بعد دختر را مرده یافتند . اهالی محل معتقدند که آن زن مادر دختر بود که بازگشته بود تا جلوی ازدواج دخترش را بگیرد زیرا این ازدواج در صورت انجام , سبب آشکار شدن هویت قاتل پدر دختر می شد.

آیا کالسکه ها روح دارند؟
طی دهه های گذشته افراد بسیاری در انگلستان و دیگر نقاط جهان گزارش هایی در مورد مشاهده اشباح و کالسکه ها ارایه کرده اند . یکی از این موارد , کالسکه اشباحی است که به اعتقاد اهالی تورپ هال در لینکلن شایر انگلستان این مکان و اطرافش را تسخیر کرده است. متخصصان امور ماوراء الطبیعه ای بر این باورند که یک کالسکه امکان ندارد که صاحب روح باشد. همین متخصصان اضافه می کنند که این نوع اشباح کالسکه ای عمدتا با هدف تکرار یک حادثه بسیار غم انگیز در دوران گذشته که انرژی خود را بر روی یک مکان یا ناحیه خاص حک کرده , پدیدار می شوند.

خانه كشيش بارلي
در اين قسمت مي‌خواهيم همراه با شما توري گردشي به مرموزترين و وحشتناك‌ترين مكان‌هاي ارواح دنيا داشته باشيم و شما را با

معروف‌ترين آنها آشنا سازيم

مردم انگليس اغلب با خانه‌هاي ارواح، عمارت‌ها و قصرهاي تسخير شده آشنايي زيادي دارند ولي در اين كشور (خانه كشيش بارلي) يكي از پرروح‌ترين خانه‌ها است و روايات و داستان‌هاي بسيار زيادي براي اثبات اين مدعا در دست مي‌باشد

اين خانه در سال 1863 در كنار كليساي بارلي بنا شد تا جناب كشيش‌(هنري بول) در آن سكني گزيند. اين بنا سالها محل طغيان روح‌هاي سركش بوده و اتفاقات عجيبي همچون حركت كردن خودبه‌خود اشيا، بوهاي عجيب، نقاط سرد در قسمت‌هاي مختلف خانه، صداي تاخت و تاز اسب‌ها و تجسم اشباح در آن رخ ميداد. حتي بعد از اين‌كه اين خانه در سال1939 ‌ طعمه حريق گشته و ويران شد و عكس‌هاي بسياري نيز از ويرانه‌هاي آن گرفته شد، باز هم كليساي مجاور آن محل بروز اين اتفاقات شد. كاپيتان دبليو. اچ. گركسون يكي از ساكنان اين خانه مي‌نويسد: بارها او و خانواده‌اش روح يك پرستار بچه كه سرگردان به اين طرف و آن طرف مي‌رفته است را ديده‌اند. بعد از اين‌كه اين پرستار را چند بار در كنار يكي از پنجره‌هاي خانه ديدند، آن پنجره را با آجر پوشاندند تا ديگر او را نبينند. گركسون در خاطرات خود مي‌نويسد(شايد آن آتش‌سوزي مصيبت‌بار تاثيري ناراحت كننده داشته است زيرا در طول آن شب چند نفر گفتند مرا به همراه دو غريبه كه يكي خانمي ملبس به شنلي خاكستري رنگ و ديگري جنتلمن با سر طاس و كت بلند مشكي بودند، ديده‌اند. چند تا از وحشت‌انگيزترين اتفاقات اين خانه كه مو را برتن انسان راست مي‌كند براي (ماريان)، همسر كشيش(ليونل فويستر) كه از تاريخ 30 اكتبر 1930 به اين خانه نقل مكان نمودند افتاده است. يكي از ارواح اين خانه سعي مي‌كرد با ماريان ارتباط برقرار نمايد و اين كار را با روش عجيبي انجام مي‌داد. او بر روي ديوارهاي خانه نامه مي‌نوشت عكس‌هاي اين نوشته‌ها هنوز هم در دست است و در مركز مطالعات ماوراءالطبيعه نگهداري مي‌شوند. يكي از اين عكس‌هاي شگفت‌آور آجري را نشان مي‌دهد كه در هوا شناور است در عكس ديگري چيزي روبان مانند در هوا معلق مي‌باشد و همچنين هيئت‌هاي مه‌آلود اشباح. هنوز هم افراد بسياري مي‌گويند كه در زمين‌هاي برجاي مانده از خانه كشيش بارلي روح ديده و از آن عكس ‌گرفته‌اند. در جولاي سال 2000 عكسي توسط يكي از گردشگران گرفته شد كه هاله‌اي كروي و اسرارآميز كه به آن (اورب) مي‌گويند در آن به‌طور واضحي مشخص است.

برج لندن

يكي از معروف‌ترين و ماندگارترين بناهاي تاريخي دنيا برج لندن است كه در عين حال يكي از پرشبح‌ترين ساختمان‌‌هاي دنيا نيز قلمداد مي‌شود بي‌‌شك ناشي از تعداد زياد اعدام‌ها، قتل‌ها و شكنجه‌هايي است كه در هزار سال گذشته در پس ديوارهاي اين محل صورت گرفته است. بارها و بارها گزارش شده است كه افراد مختلفي در دور و اطراف برج روح ديده‌اند. در يك نيمه شب زمستاني در سال 1957 يكي از نگهبانان از صداي برخورد يك شي‌ به سقف از جا پريد. وقتي براي پيگيري و بررسي از اتاقك بيرون رفت موجودي سفيدرنگ و بي‌‌شكل را ديد كه بر روي برج قرار گرفته است. مدتي بعد آنها دريافتند كه (ليدي جين‌گري) در تاريخ 12 فوريه سال 1554 درهمان محل سر از بدنش جدا شد. شايد سرشناس‌ترين سكنه برج لندن روح (آن بولين) باشد. او يكي از همسران (هنري هشتم) بود كه در سال 1536 در اين برج سرش زير گيوتين گذاشته شد. روح او در مواقع بي‌‌شماري ديده شده است گاهي سرش را در دست دارد و بر روي (برج سبز) يا در كليساي سلطنتي برج قدم مي‌زند. ديگر ارواح اين برج، روح (هنري ششم)، (توماس بكت) و (سر والتر رالي) مي‌باشند. يكي از مخوف‌ترين داستان‌هاي برج لندن درباره مرگ(كنتس ساليز بري) مي‌باشد. اين كنتس در سال 1541 به علت دست داشتن در چند جنايت (كه امروزه اعتقاد بر اين است كه اين زن بي‌‌گناه بود) به مرگ محكوم شد. وقتي كه كنتس را به سوي چوبه‌دار مي‌بردند او از دست سربازان گريخت و فرار كرد ولي چند لحظه بعد توسط مردي كه تبرش را به سوي وي پرتاب كرد كشته شد. صحنه اعدام كنتس ساليز بري بارها توسط ارواح برج سبز نمايش داده شده و توريست‌هاي حاضر در برج با چشم خود آن را ديده‌اند.

كوئين مري

البته كشتي كويين مري يك خانه نيست ولي درست مثل خيلي از خانه‌هاي قديمي به تسخير ارواح درآمده است. كوئين مري كه زماني يك كشتي اقيانوس پيماي لوكس و مجلل بود، بعد از اين‌كه روزهاي اقيانوس‌نوردي خود را پشت‌سر گذاشت، در سال 1967 توسط فردي از اهالي كاليفرنيا خريداري شده و به يك هتل تبديل شد. پرروح‌ترين نقطه كوئين مري موتورخانه آن است. جايي كه پسرك 17 ساله‌‌اي در آن طعمه آتش شد و جان خود را از دست داد. مردم بسياري مي‌گويند صداي ضربه خوردن به لوله‌ها و درهاي كابين‌هاي اين كشتي را با گوش خود شنيده‌اند. در جايي از كشتي كه درحال حاضر سالن لابي هتل مي‌باشد بارها بانويي سپيدپوش ديده شده است و اشباح‌ چندين كودك، استخر كشتي را به تسخير خود درآورده‌اند. روح دختر كوچولويي كه گفته مي‌شود گردنش در يك حادثه در استخر شكست هنوز هم مادر و عروسكش را مي‌خواهد. راهروي رختكن استخر، منطقه‌اي پر از اتفاقات غير قابل توضيح است. مبلمان‌ها بي‌‌دليل از جاي خود حركت مي‌كنند، مردم احساس مي‌كنند دستاني نامرئي آنها را لمس مي‌نمايند و روح‌هاي ناشناسي ظاهر مي‌شوند. در دماغه كشتي هرازگاهي مي‌توان صداي جيغ يك روح را شنيد. جيغي توام با درد كه مي‌گويند صداي ملواني است كه در زمان تصادف كشتي كشته شد.

ويلي هاوس

(ويلي هاوس) واقع در (سن‌ ديه‌گو) كاليفرنيا عنوان معروف‌ترين خانه ارواح ايالات متحده را به خود اختصاص داده است. اين عمارت درسال 1875 توسط (توماس ويلي) برروي زميني ساخته شد كه بخشي از آن دريك گورستان قديمي قرار داشت و از همان زمان محل عبور و مرور ارواح بود. نويسنده‌اي به نام (دوتريسي رگولا) درباره تجاربش در آن خانه مي‌نويسد: (در طول چندين سال وقتي شبها در مهمانخانه مكزيكي شهر در آن سوي خيابان شام مي‌خوردم، ديگر عادت كرده بودم كه ببينم پنجره طبقه دوم ويلي هاوس گاهگاهي باز مي‌شود. اين در حالي بود كه هيچكس در آن خانه زندگي نمي‌كرد و درهايش قفل بودند. آخرين باري كه به آن جا رفتم احساس كردم در قسمت‌هاي مختلفي از آن انرژي خاصي جريان دارد. به خصوص در قسمتي كه زماني محل دادگاه شهر بود. در اين قسمت احساس مي‌كردم بوي كهنه سيگار در فضا پيچيده است. در راهروي اصلي بوي عطري به مشام مي‌رسيد كه ابتدا فكر كردم مربوط به خانم راهنماست. ولي وقتي جلوتر رفتم تا با او درباره خانه صحبت كنم متوجه شدم او اصلا بوي عطر نمي‌دهد. ديگر ارواحي كه در آن خانه ديده شده‌اند عبارتند از: شبح دختركي كه به‌طور اتفاقي درآن خانه حلق‌آويز و خفه شد، روح (جيم رابينسون يانكي) ، دزدي كه آنقدر مردم او را با چماق زدند كه در راهروي خانه جان داد و اكنون روحش در همان محل ظاهر مي‌شود و خود را به توريست‌ها مي‌نماياند. دختر مو قرمز ويلي روح بعدي است او آنقدر واقعي به نظر مي‌رسد كه گاهي با يك بچه زنده اشتباه گرفته مي‌شود. (سيبل ليك) مديوم مشهور آمريكا مي‌گويد تاكنون با چندين روح ويلي هاوس ارتباط برقرار كرده است و (هانس هولزر) شكارچي ارواح نيز ويلي هاوس را يكي از مهم‌ترين ساختمان‌هاي ارواح آمريكا مي‌داند.

كاخ سفيد

بله، عمارت بزرگ بلوار پنسيلوانيا در واشنگتن‌دي‌سي نه تنها محل زندگي رييس‌جمهور فعلي آمريكاست بلكه منزل چندين رييس‌جمهور فقيد اين كشور مي‌باشد كه هرازگاهي هوس مي‌كنند سري به آن جا بزنند. هر چند كه تمامي آنها سالهاست كه مرده‌اند. مي‌گويند پرزيدنت هريسون گاهي اوقات اتاق زيرشيرواني كاخ سفيد را جستجو مي‌كند و معلوم نيست به دنبال چه چيزي مي‌گردد. پرزيدنت اندرو جكسون اتاق خواب خودش را در كاخ سفيد هنوز هم در تسخير خود دارد و روح (ابيگيل آدامز) همسر يكي از رييس‌جمهورها يك بار درحالي ديده مي‌شود كه در هواي يكي از سالن‌هاي كاخ سفيد شناور بود و گويي چيزي را حمل مي‌كرد. در اين بين روحي كه بيشتر از بقيه به كاخ سفيد مي‌آيد، روح (آبراهام لينكلن) است. (النور روزولت) يك بار گفت وقتي در اتاق لينكلن در حال كار بوده حضور پرزيدنت لينكلن را به وضوح حس كرده است كه به او نگاه مي‌كرد.
در زمان رياست جمهوري روزولت يكي از كاركنان كاخ سفيد مي‌گفت روح لينكلن را با چشم خودش ديده است كه روي لبه تختش نشسته بود و چكمه‌هايش را از پايش درمي‌آورد. يك بار ديگر و باز هم در زمان روزولت، (ويلهمينا) ملكه هلند يك شب مهمان كاخ سفيد بود. او نيمه‌هاي شب با صداي ضربه‌اي به در اتاق از خواب بيدار شد. وقتي در را باز كرد رو به روي خود آبراهام لينكلن را ديد كه از درون راهرو به او خيره شده است. همسر كالوين كاليج مي‌گويد چندين بار لينكلن را ديده است كه دستهايش را در پشت گره كرده بود و در سالن‌ بيضوي كاخ ايستاده بود و از پنجره‌ بيرون را تماشا مي‌كرد.

پل اميلي

پل اميلي پلي كوچك، سرپوشيده و تاريخي در منطقه (استو) در (ورمونت) است كه خيلي‌ها سعي مي‌كنند شبها از آن عبور نكنند. مي‌گويند روحي به نام (اميلي) اين پل را به تسخير خود درآورده است. كار اين روح فقط اين نيست كه درون اتاقك پل ظاهر شود و خود را به زندگان نشان بدهد بلكه او روحي ترسناك است و كارهاي وحشت‌آوري انجام مي‌دهد. به‌طور مثال اتومبيل‌ها را به شدت تكان مي‌دهد و صورت قربانيان خود را با ناخن‌هاي نامرئي‌اش مي‌خراشد. 150 سال است كه اسبها و اتومبيل‌هايي كه از اين پل مي‌گذرند خراشيده مي‌شوند. مردم صداي زني را مي‌شنوند و هيكل روح مانندي را مي‌بينند و شاهد ظهور نورهاي عجيبي مي‌شوند ولي در عكس‌هاي گرفته شده از پل اميلي چيزي جز نورهاي گوي مانند (اورب) ديده نمي‌شود. داستان‌هاي متفاوتي درباره پل اميلي برسر زبان‌هاست. از دختر عاشقي كه 150 سال پيش به‌خاطر محبوبش خود را بر روي پل حلق‌آويز كرد تا زني كه در دهه 1970 براي ترساندن بچه‌هايش اين افسانه را سرهم كرد. ولي موسسه تحقيقاتي ماوراءالطبيعه آمريكا پس از بررسي اين پل زيبا با دستگاه‌هاي پيشرفته به اين نتيجه رسيد كه داستان‌هاي ارواح مردم چندان هم بي‌‌ربط نيستند و درون پل مسلما در تسخير يك يا چند روح مي‌باشد. روحي كه صداي كشيده شدن ناخن‌هايش بر روي ديوارهاي چوبي اتاقك روي پل، تن انسان را به رعشه وا مي‌دارد.

۱۳۸۶ دی ۱۵, شنبه

ارواح کجا هستند!؟

ارواح کجا هستند!؟
وقتي صحبت از روح و عالم ارواح مي‌شود به ياد داستان‌هاي ترسناكي مي‌افتيم كه بعضي‌ها وقتي بعد از صرف شام دور هم جمع مي‌شوند، براي يكديگر تعريف مي‌كنند. زمان تاثيرگذار اين داستان‌ها به ويژه وقتي است كه به دور از هياهوي شهر مي‌خواهيم شبي را در چادر بگذرانيم يا در يك خانه قديمي و مرموز كه درهاي آن به هنگام باز و بسته شدن جيرجير مي‌كنند و باد زوزه‌كشان شيشه‌هاي پنجره‌ها را مي‌لرزاند، شب را به صبح برسانيم.
. ولي اين داستان‌هاي ارواح تا چه حد صحت دارند؟ آيا اصلا برگرفته از حقيقت هستند يا تنها زاييده ذهن شيطنت‌آميز كساني است كه از تماشاي چشمان پردلهره اطرافيان لذت مي‌برند؟
در اين جا قصد داريم منشاء برخي از اين افسانه‌هاي كهن را تعريف كنيم:
افسانه پل دست سبز
بخش اولد لنسفورد رود امروزه منطقه‌اي بدنما و بلا استفاده است ولي صد سال پيش اين ناحيه متروكه شلوغ‌ترين و پررفت و آمدترين معبر بود. با اين‌كه اين منطقه بي‌مصرف مي‌باشد ولي هنوز هم الوارهايي كه از قديم‌الايام روي نهر كين قرار داشته‌ است پل دست سبز ناميده مي‌شوند.
در ماه اكتبر سال 1988 دو تن از اهالي لانكاستر كانتي كه مي‌خواستند نامشان مجهول بماند، داستان افسانه پل دست سبز را براي نشريه محلي تعريف كردند. داستان آن چنين است: يكي از مردها در حالي كه به كنار نهر اشاره مي‌كرد گفت يك شب من و چند تا از دوستانم به اين‌جا آمده بوديم. همان شب آن را ديدم كه روي نهر حركت مي‌كرد. درست زير پل. رنگش سبز بود و آهسته از آب بيرون مي‌آمد. فقط يك دست سبز ديده مي‌شد. مردم مي‌گويند نهري كه در زير آن پل قرار دارد، زماني صحنه نبردي سخت در زمان جنگ داخلي آمريكا بود. در اين نبرد دست يك سرباز جوان انگليسي با شمشير يك آمريكايي قطع شد و درون آب درست زير پل افتاد. هرازگاهي در شب‌هايي كه ماه در آسمان مي‌درخشد و زمين را روشن مي‌كند، در تاريكي نقره‌فام مي‌توان دست سبزي را ديد كه از آب بيرون مي‌آيد و به دنبال بدن گمشده و شمشير خود مي‌گردد.

خانه وحشت ميلت چني
هيچ‌كس نمي‌دانست ميلت چني اهل كجا بود ولي در دهه 1850 اين مرد كه صاحب ميخانه و مهمانسرايي در منطقه بود، اسرارآميزترين مرد لانكاستر كانتي شد. برخي چني را كه به رك‌گويي شهره بود مجسمه شيطان مي‌دانستند. وقتي مردم جسد او را ديدند كه برابر دادگاه شهر به چوب‌بستي آويزان بود و تاب مي‌خورد زياد تعجب نكردند. بعد از اين‌كه چني به اتهام دزديدن برده دكتر كرافورد محكوم شد خيلي‌ها فكر مي‌كردند او به مكافات عملش رسيده است.چني يك برده داشت كه هرازگاهي او را به يك مسافر ساده‌لوح مي‌فروخت. چند روز بعد برده از موقعيتي استفاده مي‌كرد و از پيش صاحب تازه مي‌گريخت و دوباره به مهمانخانه چني برمي‌گشت تا در يك فرصت مناسب چني دوباره او را به مسافر ساده‌لوح ديگري بفروشد. ولي همه مسافران مهمانخانه چني آن‌قدر خوش شانس نبودند. هيچ‌كس تمايلي نداشت كه در آن مهمانخانه بماند ولي چاره ديگري نبود. آنها كه اغلب خسته از معاملات مختلف و با جيب پر پول به آن منطقه مي‌آمدند بايد شب را در آن جا به صبح مي‌رساندند اما براي برخي از مسافران، آن مهمانخانه آخرين محل استراحت به شمار مي‌رفت. مدتي بعد خانواده‌هاي آنها به دنبال شوهر يا پسر گمشده‌شان به آن مهمانخانه خلوت مي‌رفتند ولي هيچ‌وقت نتيجه‌اي نمي‌گرفتند. در طول آن سال‌ها مردم بسياري كه از حوالي مهمانخانه عبور مي‌كردند پيكرهاي مه‌آلودي را مي‌ديدند كه در ميان درختان اطراف ميخانه سرگردان بودند. ديگر كمتر كسي از اهالي لانكستر كانتي جرات مي‌كرد شب را در آن محل بگذراند.
چني هميشه همه چيز را انكار مي‌كرد و مدركي به دست كسي نمي‌داد ولي سال‌ها بعد آن معماها حل شد. يك شركت ساختماني به آن منطقه رفت و زمين را حفاري كرد. در آن هنگام بود كه چندين اسكلت از زيرخاك بيرون آمد كه همگي به قتل رسيده بودند. مردم نام آن مهمانخانه را خانه وحشت ميلت چني گذاشتند. اين خانه تا اوايل دهه 1970 در آن محل باقي مانده بود ولي ديگر تبديل به خانه‌اي متروكه درست شبيه به خانه ارواح شده بود. خانه‌اي كه به راستي محل زندگي ارواح مسافران بي‌گناه محسوب مي‌شد.

جاي پاي شيطان
در دل درختزارهاي انبوه كاج در ايندين لند آمريكا زميني دايره شكل و تيره‌رنگ به چشم مي‌خورد كه هيچ گياهي در آن نروييده است. كساني كه براي نخستين بار از كنار اين دايره عبور مي‌كنند بلادرنگ مي‌انديشند چه چيزي سبب شده است اين قطعه زمين اينقدر با اطراف خود در تضاد باشد. خاك تيره اين منطقه آن‌قدر سفت است كه دسته تبر هر كسي را كه بر آن ضربه بزند مي‌شكند. هيچ اثري از حيات در آن يافت نمي‌شود. نه كرم خاكي، نه سوسك و نه حتي يك دانه علف در آن به چشم نمي‌خورد. حتي حيوانات هم به آن داخل نمي‌شوند و آن را دور مي‌زنند. بدتر از همه اين‌كه مي‌گويند اگر كسي وسط دايره بايستد احساس عميقي از ترس، دلهره و تهوع بر او مستولي مي‌شود. اگر سنگ يا چوب روي آن قرار دهيد و برويد، روز بعد كه بازگرديد اثري از آن سنگ‌ و چوب‌ به چشم نمي‌خورد.
ولي اين جا چه اتفاقي افتاده است؟ آيا اين دايره جايگاه شيطان است؟ سرخپوستان اين منطقه اين‌طور فكر مي‌كنند. آنها معتقدند اين دايره جاي پاي شيطان است. افسانه‌هاي كهن حاكي از آن است كه اين دايره لم‌يزرع زماني محل به مجازات رساندن محكومين سرخپوستان بوده است. به همين دليل ارواح شيطاني هميشه در آن محل پرسه مي‌زنند و منتظر روح‌هاي محكوم شده هستند. سرخپوستان مي‌گويند شب‌هايي كه ماه در آسمان نيست و هيچ بادي نمي‌وزد و هيچ صدايي از درختان اطراف به گوش نمي‌رسد، وقتي همه چيز در حال سكون است، در آن هنگام شيطان خود را در آن جا نشان مي‌دهد.

ارواح آلكاتراز
هر روز به هنگام غروب آفتاب، وقتي آخرين قايق توريستي، مسافران خود را از اين پايگاه دورافتاده و بادگير مي‌برد، يك نفر تنها در جزيره جا مي‌ماند. او نگهبان شب آلكاتراز است. گريگوري جانسون در زير نور چراغ قوه خود جاي جاي اين زندان دلگير كه زماني محل نگهداري بدذات‌ترين جنايتكاران و قاتلين بوده است را درمي‌نوردد. او در حالي كه نور را به سوي در نيمه باز سلول انفرادي مي‌اندازد مي‌گويد: هي آن صداي چيه؟ مكثي مي‌كند و شانه‌هايش را در برابر يكي ديگر از اسراي آلكاتراز بالا مي‌اندازد و زيرلب مي‌گويد: مرد فكرش را هم نكن كه يك شب بدون اسلحه بيرون بيايي. تا هنگام سپيده‌دم كه اولين قايق توريستي به جزيره مي‌آيد، مرد در جزيره شيطاني آمريكا با توهمات و ترس‌هاي خود دست و پنجه نرم مي‌كند. سال‌ها پيش آلكاتراز آخرين ايستگاه زندگي 1576 قاتل و جنايتكار و معروف‌ترين كلاه‌برداران آمريكا بود. اين پايگاه كه به صخره معروف بود به خاطر سلول‌هاي تنگ و تاريك و ديسيپلين سختش معروف بود. بعد از اين‌كه در سال 1963 اين زندان بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانيان بيچاره خود ماند. مرداني كه زماني در آن جا به زنجير كشيده شده بودند. با اين‌كه ديگر هيچ زنداني‌اي در آن نيست ولي هنوز هم حس غريبي در آن موج مي‌زند. حسي توام با دلهره و وحشت. طوري كه هيچ‌گاه به ويژه در هنگام شب انسان در آن جزيره احساس آرامش نمي‌كند. بعضي‌ها معتقدند اين احساس غريب به خاطر وجود ارواح كساني است كه در آن زندان مرده‌اند. آيا اين حرف صحت دارد؟

نيشگوني از سوي عالم ارواح
اريك ده سال در شيفت شب آلكاتراز كار كرد. از نظر او بدترين قسمت كار، رفتن به اتاق اعدام با صندلي الكتريكي بود. يك شب او روي صندلي شوك نشست و عكس يادگاري گرفت تا به دوستانش نشان دهد. وقتي فيلم را ظاهر كرد در عكس تصوير صورتي را ديد كه از پشت صندلي خيره به او نگاه مي‌كند. او هنوز هم نمي‌داند آن صورت چه بود. اريك مي‌گويد گاهي اوقات واقعا احساس وحشت مي‌كردم. نگهبان‌هاي ديگر داستان‌هايي درباره اتفاقات آن جا تعريف مي‌كردند ولي من سعي مي‌كردم توجهي به حرف آنها نكنم اما گاهي اوقات احساس ترس اجتناب‌ناپذير بود.
مري مك كلر دوازده سال است كه در اين جزيره كار مي‌كند. او از انزواي آن جا لذت مي‌برد و مي‌گويد اين‌جا يك محل فانتزي استاندارد براي من است. با اين حال او هم اتفاقات عجيبي را تجربه كرده است. وي مي‌گويد بارها برايم اتفاق افتاده كه احساس مي‌كردم كسي مرا نيشگون مي‌گيرد. من توضيحي براي آنها ندارم به همين خاطر هيچ‌وقت در موردشان با كسي حرف نزدم.
جان بنر در دهه پنجاه، چهار سال از عمر خود را در اين زندان گذراند اين سارق بانك كه هم اكنون در آريزونا زندگي مي‌كند درباره زوزه‌هاي باد مي‌گويد شب‌ها وقتي با چشمان باز دراز مي‌كشيدم به زوزه باد گوش مي‌دادم. زوزه‌اي وحشت‌انگيز بود و انسان احساس مي‌كرد ارواح هم با باد هم‌نفس شده‌اند. سعي مي‌كردم عقلم را از دست ندهم هنوز هم هر وقت به آلكاتراز فكر مي‌كنم به ياد بي‌رحمي‌هايش مي‌افتم. هر روز هزاران توريست از جاهاي مختلف به آلكاتراز مي‌آيند و از سلول‌هاي مختلف آن كه هر يك نام زنداني خود را بر سر در خود دارند ديدن مي‌كنند. وقتي خورشيد غروب مي‌كند ديگر كسي از آلكاتراز نمي‌رود بلكه همه از آن فرار مي‌كنند. جانسون، نگهبان شب، نيز پس از گذراندن شبي در ميان زوزه‌هاي ارواح كشته‌شدگان آلكاتراز، صبح روز بعد مي‌گريزد تا چند ساعتي احساس امنيت نمايد.

دخترك ده ساله
ساعت حدود 9 در يك شب زيباي ماه آوريل بود كه من طبق معمول به رختخواب رفتم. آن شب هم مثل تمام شب‌ها در اتاق خودم و در تخت خودم خوابيدم. تا آن زمان اتفاق خاصي برايم نيفتاده بود ولي آن شب چيزي ديدم كه هرگز فراموش نخواهم كرد. به محض اين‌كه چشم‌هايم را بستم لحظه به لحظه بيشتر احساس سرما كردم. چشم‌هايم را باز كردم تا ببينم آيا در يا پنجره باز مانده است ولي همه بسته بودند. به همين خاطر كمي احساس ترس كردم. به پهلو غلتيدم و ناگهان چشمم به دختركي افتاد كه حدود ده سال داشت. ايستاده بود و با لبخند به من نگاه مي‌كرد. فكر كردم حتما خواب مي‌بينم. چشم‌هايم را محكم بستم و دوباره گشودم. دخترك هنوز آن‌جا بود. پيراهن سپيد بسيار زيبايي بر تن داشت و دور يقه‌اش گل‌هاي بنفش ملايمي دوخته شده بود. حالا ديگر عرق كرده بودم. از دختر پرسيدم تو كي هستي؟ او نزديك‌تر آمد و گفت من دوستت هستم، يادت مي‌آيد؟ قبلا با تو زندگي مي‌كردم... بعد خنديد و جلوي چشمان حيرت‌زده من ناپديد شد. هرگز در طول عمرم اينقدر نترسيده بودم. آيا او را قبلا مي‌شناختم؟ به سرعت پيش مادرم رفتم و خودم را در آغوش او انداختم. بعد همه چيز را برايش تعريف كردم. مادرم اخمي كرد و گفت حتما خواب ديده‌ام. ولي من مي‌دانم كه خواب نبودم. وقتي برگشتم اتاقم هنوز سرد بود.

چهره‌اي در پنجره
من ريا هستم و اهل هندوستان مي‌باشم ولي داستاني كه تعريف مي‌كنم در آمريكا و در خانه خاله‌ام اتفاق افتاد. خاله‌ام هميشه مي‌گفت در خانه ارواح زندگي مي‌كند ولي من هيچ‌وقت حرفش را باور نكردم تا اين‌كه آن اتفاق برايم افتاد. روزي كه اولين بار به آن خانه رفتم احساس كردم همه چيز عجيب به نظر مي‌رسد. حس مي‌كردم يك نفر از پنجره به من نگاه مي‌كند. هر بار آهسته به كنار پنجره مي‌رفتم آن را مي‌گشودم و دختر موطلايي‌اي را مي‌ديدم كه به سرعت فرار مي‌كرد. اين اتفاق چندين بار تكرار شد تا اين‌كه موضوع را به خاله‌ام گفتم. او گفت چهارده سال پيش اين خانه متعلق به يك زن و شوهر جوان و دختر پنج ساله‌شان بود. پرسيدم آن دختر، مو طلايي بود؟ خاله مرا به اتاق زير شيرواني برد و عكسي از آن خانواده را به من نشان داد. بله آن دختر موي طلايي داشت. مطمئن بودم كه او همان دختركي است كه پشت پنجره مي‌ديدم. شب بعد پنجره اتاقم باز بود. باز هم دختري را ديدم كه به من خيره شده است ولي اين بار بهتر مي‌توانستم او را ببينم. چشمانش سياه سياه بود يعني اصلا سفيدي نداشت. شروع به جيغ كشيدن كردم و به در نگاه كردم وقتي دوباره برگشتم حدود يك سانتي‌متر با صورت دخترك فاصله داشتم. شروع به دويدن كردم و به اتاق خاله‌ام رفتم. ولي وقتي در را باز كردم ديدم خاله‌ام راحت خوابيده است و همان دختر كنارش مثل مرده‌ها افتاده بود. دقيقا يادم هست كه ساعت پنج صبح بود. خاله‌ام را تكان دادم و دخترك را به او نشان دادم. دختر در برابر چشمان وحشت‌زده ما بيدار شد و به من نگاه كرد و گفت تو مرده‌اي! و به سرعت محو شد. از آن به بعد ديگر او را نديدم ولي هنوز هم نفهميدم چرا او به من گفت مرده‌ام.
بعد از اين‌كه در سال 1963 زندان آلكاتراز بسته شد، باز هم آلكاتراز مامن زندانيان بيچاره خود ماند. مرداني كه زماني در آن جا به زنجير كشيده شده بودند. با اين‌كه ديگر هيچ زنداني‌اي در آن نيست ولي هنوز هم حس غريبي در آن موج مي‌زند. حسي توام با دلهره و وحشت. طوري كه هيچ‌گاه به ويژه در هنگام شب انسان در آن جزيره احساس آرامش نمي‌كند. بعضي‌ها معتقدند اين احساس غريب به خاطر وجود ارواح كساني است كه در آن زندان مرده‌اند. آيا اين گفته صحت دارد